حکایت من، حکایت ماهیگیری شده که روز به روز می زنه به دریا
بعضی روزها که هیچی گیرم نمیاد، خیییییییییلی دمغ می شم!
عوضش، یک گاهی که یک چیزی کاسب می شم، تا مدتها مشعوفم! خیلی زیاد!
کاش یکروز،
آب ببره ما را تو دریا!
تمام بشه این ماجراها...
الینا داره غر می زنه و کم کم میاد سمت اتاق ما!
دقیقا روزی که حالش خوب نباشه از شالاپّی که تی را می کوبه توی سطل آب پیداست :)) دیگه اخمش و چشم غرّه هاش که خود گویاست...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 12:14 توسط آرش
|