امشب، مدرسه خوش گذشت،
بلد بودم مشقهامو چطور باید حل کنم،
و بهتر اینکه خیلی ها که به نظر میومد از من وضع بهتری دارند، الان به وضوح عقب مونده اند.
البته هنوز من نمیفهمم معلممون چی میگه و اونها میفهمند اما،
منم کم کم، میفهمم!
یک دوست دختر پرتغالی لازم دارم.
چقدر وحشتناکند ولی خدایی!
تو مترو داشتم فکر میکردم دختری که کار میکنه و رو پای خودشه احتیاجی نداره بزک کنه و تن فروشی کنه رسما. دختر کارگر میوه فروشی بود صندوق میوه میذاشت رو شونش میبرد میاورد. یا اون یکی جنس از انبار میاره تو قفسه سوپری، یا پشت دخله، یا حتی راننده اتوبوس واحد! فکر کن موهاشو دم اسبی میبنده یونیفرم به تن، تا ظهر اتوبوس میرونه! به به!
بهرحال اینکه ارایش نمیکنند و وقتی میکنند یک تاپاله چیز میچسبونند به یک جاشون، هم خوبه هم بد...
ترسناکه قیافه ها کم و بیش...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 2:44 توسط آرش
|