چند شب پیش، صداق قار و قار چمدون اومد. پاشدم می بینم این رفیقمون که ترمش تمام شد و باید برگرده برزیل دو تا چمدون بزرگ داره می بره. پرسیدم عازم خونه ای؟ گفت نه می برم که بذارم خونه دوستم بعد برم ایتالیا و هفته بعد که برگشتم برم از خونه اش بردادم.
گفتم خب همینجا می ذاشتی بمونه من نگه می داشتم برات.
دیدم گفت نه دیگه مرسی.
گفتم به تخمم.
رفتم اتاقم و ده دقیقه بعد قار و قار برگشت آقا!
بعد واتس آپ پیام داد که دوستم همین الان داشت می رفت لیسبون و نشد! اگه می شه بذارم اینجا!
گفتم خب من که از اول گفتم. بذار.
خلاصه.
امروز، از ایتالیا میاد. یا شایدم اومده. پیام داده که هستی بیام ببرم؟
گفتم کی میای تا منتظرت باشم.
نوشته با دوستم می ریم ناهار، بعدش ساعت حدود سه میام.
دارم فکر می کنم که مثلا سخت تر و مسخره تر از ما شاید کسی زندگی نکرد به کل دوران!
یارو چمدون را می خواسته ببره منزل she
که وقتی بر می گرده پیش اون باشه.
حالا هم که نشده بازم هماهنگ کرده که بی چمدون پیش شی باشه!
بعد ما یکسال است که اینجا که به قول رفیقمون همه از دم لختند، خشک تابیده اید به خودمون!
هعی...