معلم یا مجنون ؟
معلم بودن،
چه شغل عجیب غریبی است...
نگاه کنید چکار داره می کنه ! چیزی که خودش بلده را به زور و ضرب و التماس و انواع ترفندها می خواد بده به شما!
سالها کونش پاره شده تا خودش فهمیده! به مراتب خیلی بیشتر از آنچه را که الان می خواد بگه رفته یاد گرفته بعد برگشته با حوصله قدم به قدم می خواد پا به پای توی احمق جلو بره. تلف بشه که تو راه بری! سر چی؟ دو زار حقوق آیا ؟!
به شما یک خر بدن که تربیت کنی، چند می گیری یک سال اون بشینه رو تخماش، تو پای تخته جر بخوری؟
گاهی هیکلتو بچره گاهی دنبال چیزهای واسه مسخره کردنت باشه گاهی اصلا به تخمش باشه تو داری خودتو پاره می کنی براش گاهی هرآنچه می کنی این حرومزاده چموش بعدا به این چیزهایی که الان تو ذهنشه فکر کنه و الان با تو همراه بشه، نمی شه که نمی شه بعد...
این چه سادیسمی است که یک معلم داره آیا ؟! گور باباش!
اون بشینه تو پر پر بشی پای تخته سیاه که اون یاد بگیره ؟! که چی بشه ؟ تو چی؟
می خوام صد سال سیاه یاد نگرفت!!!
چشونه این معلمها ؟...
دیوانه ها !
همینه که بشر هیچی نمی شه! چون تحت تعلیم یک عده است که کارشون به هیج منطقی توجیه نداره! عقل ندارند اینها ؟ تو روح بابای بچه و ننه و باباش! ول کن! معلم عزیز! تو اگه وقت بذاری یک سگ را آموزش بدی، یک قناری را، یک اسب را، یک گااااااو را، باور کن بعد که یاد گرفت سالها از کنارش متنعّمی! یک نمایش باهاش می ذاری کلی کاسبی، ول کن بچه آدم را...
این حیوان دو پا، به لعنت خدا نمی ارزه به خدا !
درس اول مزرعه حیوانات! دو پا بد، چهارپا خوب!
تو همون بزرگترهاشم حتی! وقتی چهار دست و پا اند بهتربه نظر میان
:))
(اینو در کتابم چاپ خواهم کرد! همینطور پست قبلی را خخخخخ)