انتها
من خیلی شهرهای ایران را نگشتم، می خوام بگم شاید مثل قزوین، یا مثل رشت، اینجا شهری نیست که توش درخت و فضای سبز ایجاد کرده باشند. یک فضای سبزی بوده که توش خونه و خیابون ساخته اند و بخاطر همین جا به جا آدم منظره هایی می بینه که انتظار داشت مدتها ماشین سوار بشه و از شهر دور بشه تا به این بکری برسه اما، دقیقا دم چشم و دم دست، در تیررس نگاهش اند.
یک عکس گرفتم، پرچینی بود از سنگهای بزرگ گرانیت که با دست تراش خورده بودند، روش یک زمین بایر سبز که گلهای زرد و بنفش در اومده بود و طراوت خاصی داشت.
خواستم عکس را بذارم تو گروه تلگرام، دیدم انتهای عکس یک ساختمان شیروانی سیاهی هست که احتمالا انبار یا طویله است. فکر کردم کسی که این عکس را ببینه یحمتل اول فکر می کنه که خب این چیه. شاید فکر کنه سوژه اصلی اونه که اون انتهاست. ما همیشه گل و سبزه و دار و درخت را بعنوان تزیین چیزهای اصلی مصرف کرده ایم و کم پیش اومده به خودشون اصالت بدیم.
ذیل عکس نوشتم،
لازم نیست خیلی هم تمرکز کنید به اون دورتر ها. شاید با ارزش ترین چیزها، همین دم دستی ها باشند!
نوشتم عادت کرده اید به بهشت! به اینکه اصل کاری چیزی است در اون انتها! منتهی، شاید در اون انتها،
درست عین این عکس،
طویله ای بیش نباشه!
و چرا که نه!
با اینهایی که صاحبان بهشتند و خودشونو از اصحاب بهشت می دونند،
با این احشام،
بی شک بهشت طویله ایست مملوّ از احشام!
داشتم راه می رفتم، قبل اینکه ارسال کنم نمی دونم چی شد از تلگرام اومد بیرون و همه چیز از بین رفت! منتهی، آنچه نمی میرد حقیقت است و کلام...