جبّار
ظهر می رفتم ناهار
یک پیرمرده، یک دستمال انداخته بود لب یک سکو و نشسته بود
من که ازش رد شدم، داشت بلند می شد و دستمالشو برمی داشت...
عموما اینجا دستمال نمی اندازه کسی. همه راحت پلاس می شن رو زمین. فرقی هم نمی کنه که کجا.
دو ساعت بعد، وقتی ناهارمو خورده بودم و چرتمو زده بودم و داشتم بر می گشتم،
دیدمش باز
شاید پونصد متر اون طرف تر،
بازم نشسته بود لب یک سکوی دیگه و اینبار
نگاهش کردم...
چشم تو چشم...
نه گشنه اش بود
نه قراری داشت
نه خسته بود حتی
نمی دونم. فقط بود. فقط زنده بود انگار
یک حیات نباتی و بس
نفس می کشید
با دهانی که کج بود یک مقدار
با کلاهی که کج بود به پندار
باریکه ای از پوست آفتاب نخورده سرش
یک کلاه پشمی
کت و شلوار
ته ریشی و انگار،
انگار هیچی نمی خواست
دو ساعت که من اونهمه چیز خورده بودم، این پونصد متر راه رفته بود...
نشسته بود انگار...
رسیده بود انگار !
خدای جبّار...