دیروز تو کتابخونه یک نمایشگاه بود، هیچکس هم نبود باهاش. رفتم یک نیم ساعتی ایستادم تنهایی!
نمایشگاه خراطی بود. تراش چوب.
یک آقایی کلا مصنوعاتشو گذاشته بود و یک فیلم هم داشت پخش می شد که چطور کار می کنه
وسایل کارشو هم گذاشته بود البته.
من از چوب خیلی خوشم میاد. اگه نجار بودم واقعا خوشحال می بودم. اینم دو سه قلم ابزار داشت که یکی اش و مهمترینش عین چرخ سفالگری، ولی افقی بود. چوب می چرخید و این با نگه داشتن یک تیزی در فاصله معین، چوب را رنده می کرد تا مثلا یک کاسه از یک معکب چوبی در بیاد.
دوست داشتم
و دلم می خواست یکی بود تا بهش میگفتم تو ایران کاسه ساز تار را نه با اینهمه امکانات تو، که خیلی جاها با تیشه در می کنند! منتهی، اون تار ساز نگون بخت کجا، توی اروپایی کجا!
بگذریم
صبح خیلی خوابیدم. بی انگیزه ام یکم. بین کلیپ هایی که هی رد می کنم یا می بینم، یکی بود راجع به فرضیه های ریمانی در ریاضیات!
عااااااالی بود! از یکجایی به بعدشو نمی فهمیدم.
مثلا حکایتش اینه که شما اگه یک عالمه آجر داشته باشید و یکی یکی اینها را روی هم بذارید جوری که هر کدوم یکم جلوتر از زیری باشه، بیشترین مقدار پیش آمدگی که می تونید بسازید چقدره؟!
بعد می پرسید اگه مثلا بخوای نیم متر پیش آمدگی پیدا کنی، چندتا آجر لازم داری، هرکدومش باید چند سانت جلوتر از زیری اش باشه...
می گفت ریمان، هشتصد تا مقاله داشت! زمان خودش! مقاله هایی که هر کدومش یک گره از علم باز کرد!
هششششششششتصد تا !
فوقش اگه اشتباه شنیده باشم بشه هشتاد تا! خواب و بیدار بودم!
مقایسه کن با خودت! با علمای اعلام! با اساتیدی که فکر می کنید باید جلوشون لنگ بندازی و حتی بهشون کون بدی تا تبرّکت کنند! علم تزریقی!
فقط خودمونیم و ادعا!
یادمه مدیر دبیرستانمون زمانی که نتایج المپیاد فیزیک را نگاه می کرد تو راهرو نمراتمونو بهمون گفت در حالی که سرخ شده بود عین لبو، به من گفت، فقط خودمونیم و ادّعاهامون!
حالا من ادعایی هم نداشتم خداوکیلی ولی، حرفش همیشه یادم موند!
فکر کنم نمره ام شده بود بیست و پنج صدم! هنوزم نمی دونم سیاهچاله چیه و کجاست و نمی دونم چی اش به کجاست! به من چه!