هرچی به کار اینها دقت می کنم، اینها مرزی از علم را جابجا نمی کنند ها!

دارند پروژه های اقتصادی انجام میدن. طراحی فلان سد در برزیل و نمی دونم فلان پروژه در فلان جا.

بعد چرا دکتر می شن پس؟

اگه این باشه که ما چهارده سال کار کردیم الان باید پرفسور باشیم خب!

نه؟!

یکم در و دکورهای راهرو را عوض کردند و یکسری ویترین و کمد نصب کردند. استاد احمق من گویا یکی از این ویترینها را گرفته و تکه پاره های سنگهای تزئینی که لابد به عمر بی ارزشش جمع کرده را میاره میذاره و هی هر دفعه می بینم چیدمانشونو عوض کرده است. 

حاصل یک عمر، یک مشت سنگ!

یک شیرپاک خورده ای اگه یکروز شیشه را می شکست و سنگهاشو برمی داشت، آی خنک می شدم من!

ان شا الله!!

حس می کنم وقتم داره تلف می شه باهاش.

بازم خوبه یک چیزهایی فهمیدم و حداقل یک خط به درد انگلیسی نوشتنم خورد! جملات مجهول را با سهل انگاری می نوشتم و خراب می شد ماجرا. خیلی بود. درستشون کردم همه را. 

خلاصه و نتیجه گیری گزارش را این هفته بنویسم و بفرستم براش. می خوام براش بنویسم که این موضوع قدیمی است و در مرکز توجه تحقیقات نیست!

خخخخخخخخ

آتیش می گیره!

خدایی هم چهل سال است از پیدایشش گذشته و بیست سال قبل اوجش بوده و دیگه واقعا کمتر کسی وقتشو تلف می کنه براش.

تلخی حقیقت را شیافش می کنم! 

با پنبه البته!

برم کلاس. شب بخیر