اقرار
دیشب تو خواب از مرحوم عمو داشتم چیز می خریدم!
زمین و نمی دونم املاک!
کسخل شدیم رفت به کل!
فرمودند بودی.
بازم به من که شهامت اقرار به چیزی که بودم را دارم رفیییییییییییق :))
آقا امروز ساعت یازده رفتم دندونپزشکی باز.
مونیکا نیومد. طبق معمول دیر کرد و نیومد و همه را صدا زدند و با ماچ و دست بردند خوابوندند، کسی سراغ ما نیومد.
بالاخره یک نره خری اومد و صدامون زد و ما را هم برد. ازش پرسیدم مونیکا نیست امروز؟ گفت کار براش پیش اومده نمیاد و من انجام می دم. پرسیدم می تونی؟ دیدم گفت یکم دست تنهام بیشتر طول می کشه ولی می تونم.
گیج می زد. فهمیدم از اون ترم پایینی هاست که وردست بالایی ها قراره کار کنه. تصمیم گرفتم خودمو ندم دستش. گفتم خب می رم یک زمان دیگه میام که دیدم گفت حالا بذار من ببینم!
دیگه خوابیدم اون ببینه که دیدم هی وای من کلا رفته دو تا دندون دیگه را نشون میده می گه اینها ساده اند من انجام می دم برات. خالی شون میکنم و باز پرشون می کنم. می شه!
بعد دندون شماره دو که مشخصا پر شدگی اش داشت در میومد را این جلو نمی دید. اونها را از رو پرونده خونده بود و تو دهنم به زور پیداشون کرده بود. دیدم من تمام دندونهام پر شده اند این هرکدومو می تونه خالی و پر کنه باز. گفتم آقا نمی خوام! دیگه نیم خیز بلند شدن بودم که مونیکا اومد!
مونیکا خعلی خوش هیکل است. قدبلنده نسبتا و استخون بندی درشتی داره و کاملا با اعتماد به نفس و مسلط است. دیگه دیدم اومد ،خوابیدم.
نشون به اون نشون که ساعت یک و نیم جلوی دخل بودم که حساب کنم و برگردم!
دندون شماره دو را پر و خالی کرد. ظریفه کار کردنش. دوست می دارم. فقط چرکه انگار. یک کارهای حال بهم زنی می کنه :))
بگذریم.
کلاوه، از دوستای برزیلیمون رفت.
می ره که شش ماه خونه کار کنه و بیاد دفاع کنه. اگه مثل عمر نشه که دیگه برنگشت برای دفاعش!
یک همکلاسی یونانی هم تازه امروز اومد برامون. یک پسر خوش تیپ
یک پسر برزیلی هم چند روز قبل اومد.
جالبه که من مونده ام رو دستشون، اینها هی نیروی تازه می گیرند.