ظهر، اسما را تو آسانسور دیدم

دم اسانسور

خواستم یادش بندازم که عصر امتحان داریم

یادم اومد که گفت همکارها مقدم اند، 

منم حق تقدم را رعایت کردم و هیچی نگفتم و اسما جون سر امتحان، جاش تهی بود!

به تخخخخخمم.

وقتی شعور نداره، بذار اقلا بره التماس کنه.