آقا چاقو ام گم نشده بودش هااااا
منزل بود!
هرچند هیچ مدلی یادم نمیاد که کی و چطور بردمش خونه و گذاشتمش تو کشو. اصلا یادم نیست! مطلقا!
شب شنبه است. فردا تعطیلیم. هیچ ایده و انگیزه ای ندارم ولی. نه برای شام شب، نه برای فردا، نه پس فردا. هیچ!
ظهر سر راه دو تا ماهی خریدم. هر کدوم 1.2 یورو. کوچیک . یک وعده ای.
وقتی رسیدم خونه کسی تو آشپزخونه نبود منم فوری شستمشون و کبابش کردم تو فر!
خیلی سخته راستش. این بر و بچ دارند خسته ام می کنند. دیشب ده شب از کلاس و امتحان برگشتم در را که باز کردم این یابو علفی داشت کبریت می زد که شروع کنه شام پختن!! خوبه همیشه یک چیزی هست که نخوام منتظر بشم ولی واقعا رو اعصابمه. ظهر می رم مشغوله شب می رم مشغوله هر دفعه هم سه ساعت! فرق نمی کنه مواد خام بپزه یا مواد پخته اش را بخواد گرم و با هم خلط کنه. سه ساعت رو شاخشه! بعد هم که هی می خوره! خب لامصّب یکبار هم برو مدرسه برو کلاس نباش!
ازش پرسیدم کی می ری کلاس ندیدمت هیچوقت، گفت تو ساختمان فلان هستم که تو نیستی. یکبار فقط دیدمش. فکر کن صبح من می رفتم مدرسه این داشت برمی گشت! با یک قیافه مضحک از بس می خوره گرد شده است. لابد اونم به من می گه دراز. نمی دونم.
بهرشکل هیچ حال نمیکنم از فضای مشترک. شاید زندگی ام هم اگه مشترک بود تحملشو نداشتم.
حتما نداشتم!
کیه که بفهمه نباید مثل پتو بیفته رو من. کسی که خودش زندگی ای و آرمانی و هدفی و کاری داره و نمی خواد چاله هاشو با من پر کنه. عین دو تا آدم می شد موازی هم باشیم.
نشد.
نمی شه هنوز هم...