دیروز صبح را نرفتم دانشگاه، اما عصر ساعت چهار رفتم.

همه بودند. حتی ژولی که روز قبل میزش را بعد از یک سال جمع کرد و من فکر کردم داره برمیگرده اکوادور، کشور خودش، اونجا بود و داشت کار می کرد. پسر استادمون و باباش و بقیه هم.

امروز دیگه رسما در بسته است و کسی نمی تونه بره. یکم تو آفتاب تراس وقت تلف کردم. کتابم دستم بود منتهی، واقعا حیف از این دقایقی که می دونم دارم تلف می کنم و نمی دونم چطور استفاده  کنم. چه کنم؟ کارم چیه؟ درسم کدومه؟ باید چی بنویسم چیو بفهمم. خیلی سخته که آدم خودش باشه با یکمشت کتاب که هم خودش تصمیم بگیره چیو بخونه هم تصمیم بگیره چی میخواد یاد بگیره. کلا خوکار. اینها هم انگار نه انگار.

دیروز عصر گزارش کذایی را برای یکی دیگه از اساتیدم هم ایمیل کردم. گفتم فلانی داره می خونه شما هم بخون نظر بده. باهاش درس دارم و قرار بود وقتی اولی تایید کرد اینم نمره درس خودش را بده منتهی، اولی که کونی است خب! 

نیست؟

دو تا ویترین بهش داده اند، کیسه کیسه سنگ از خونه اش میاره با وسواااااااااااااس می ذاره پشت ویترین، بعد می ره تایپ می کنه که این سنگ اسمش چیه ننه اش کیه باباش کدوم دوره زمین شناسی می زیسته! 

احمق!

بگذریم

پلو مرغ شب مونده دارم. دریغ از اینکه هیچی نیست تررررررررررشش کنم جگرم حال بیاد تو این  غربت! 

جاتون تهی