رفتم دانشگاه
سه، چهار ساعت!
تو مسیر، موقع رفتن یک مرد پیاده را از دور دیدم
یکی از منشی ها را تو پارکینگ فروشگاه دیدم
صدای خنده و قال چند دانشجو از یکی از سلف ها میومد و
دیگر هیچ!
هیچکس نبود!
خدمه، با اون لباس کارهای همرنگ، جا به جا نشسته بودند و گپ می زدند.
لابد الینا هم یکجا معرکه گرفته بود بینشون. ندیدمش.
تو اتاقم، احساس مجرم بودن می کردم! هیچکس نبود!!!
پیدا بود که یک نفر تو اتاق را تمیز کرده است منتهی، معلوم نبود کی، و کی! به الینا گفته بودم دست به میز من نزنه، اما این زده بود...
یکم سرچ کردم. مفید بود. یک بخشی از یک نرم افزاری را بلد نبودم، پیدا کردم. بعدش هی مقاله سرچ کردم. پیدا کردم، اما اونی که می خوام نیست. یا خیلی چیز خاصی است یا خیلی بی ارزش که هیچکس هیچی ازش ننوشته است!
دو بار قهوه خوردم
نون پنیر و کره داشتم با گردو، خوردم
بیسکوییت های روی میزمو خوردم
احساس ناخوبی بهم می گفت وقتی هیچکس نیست، تو هم نباید باشی! کاش کسی نبینه که هستم!!
پا شدم
وقتی در را قفل می کردم یکی از اساتید را دیدم که می رفت اتاقش. گفت
چی گفت؟
یک چیزی تو مایه این که خیلی خطرناک است...
گفتم آره! و نرفتم سمتش! از در این طرف خارج شدم که نخوام نزدیکش بشم و نگران بشه که نکنه ناقل بوده ام یا نه...
تو خیابون، هوا مطبوع، منظره عالی، منتهی، کلا سه تا زن ، چهارتا، فقط پیرزن دیدم! چهارتا جوون. بجز یکی که سرشو کرده بود لای کاپشنش که کرونا نگیره، بقیه ماسک داشتند! ماسکهای سبز معمول...
باد میاد و معلوم نیست اگه کرونا داشته باشی و سرفه کنی تو هوا، باد تا کجا آن را خواهد برد!!!
زندگی تو ام با ترس!
مسخره است! خیلی مسخره شده است! و مسخره تر اینکه معلوم نیست تا کی؟!
اینجا هم عین مردمان خودمون، دو سری آدم هست. یک عده از ترس تو خونه تپیده اند و یک عده دیگه، به تخمشون! عکسهای فیس بود همه این تعارض ها را نشون میده! تمایز رویکردها! این شهر شده شهر ارواح، اون یکی همچنان شلوغ!!
چی قراره بشه ؟
چطور؟
نمی دونم.
نرفتم فروشگاه. دلم می خواست سر بزنم ببینم آثار هجوم مردم معلومه یا پر کردند جاشو. می دونید، به قول اون کلیپ واتس آپ، ما خیلی مردم متمدنی هستیم! اینجا، نمی دونم چی شد، دستمال توالت نایاب شد! تو استرالیا را نشون می داد چاقو کشیدند رو هم سر یک رول دستمال! نشون می داد از دست هم می کشیدند! ماها، هر روز یک بلابودی به جونمون بود و همو نخوردیم! اقلا هجوم این مدلی به هم نبردیم! به قفسه ها بردیم، یادمه زن مسعود رفته بود چای انبار کرده بود!!! دو سه سال قبل که رب گوجه رکورد می شکست! یادتونه؟
خیلی آدمهای نجیبی هستیم می خواهید باور کنید یا نه...