دو سه هفته پیش احوال دوستی را پرسیدم، شاکی بود که در قرنطینه اند و آپارتمان است و ...

پریروزها باز پرسیدم، خیلی پنچر تر از همیشه بود. اصرار که کردم، فهمیدم مادرش کرونا گرفته است و مریض است!

داشتم فکر می کردم که همیشه انگار بدتر از بد هم هست...

دیشب که حالشو پرسیدم، مشکوک بود که خودش هم مبتلاست!

وضعیت مادرش پایدار شده گویا و خودش، احتمال می دم که تلقین و ناشی از جو و ترس هم باشه منتهی،

داشتم فکر می کردم سال گذشته هر آنچه که برای تعلیم نداشت، یک چیزی را به وضوح نشون داد، اونم اینکه بالاتر از سیاهی هم رنگ هست!

سیاه پر رنگ!

و پر رنگ تر!

و باز هم پر رنگ!

سیل که مسافران نوروزی را برد،

شهوت قدرت که شاکیان معاش را کشت،

توهّم سیّاس بودن که طیّاره را انداخت،

هی کدومشو آدم می دید می گفت این تهش است!

این دیگه آخرش است!

از این بدتر دیگه نمی توووووونه بشه!

مثل حسن احمق که فکر می کرد ترامپ کاری بدتر از تحریم نمی تونه بکنه بهش اما کرد!

همیشه، بی نهایت بدتر از بد هم هست! پس به آنچه هست باید به دیده یک اغفال خداوندی نگریست که هر لحظه یادش میفته و می گیرتش پس!

تو آبادی ما برف اومده! دیشب!

یعنی آنچه شکوفه و دار و درخت که بود هم به گا رفت! برف! عید! اونوقت زمستون چرا نمیای؟

باشه، می خوای بجای زمستون، بهار برف بیای، خب بیا، شکوفه ها را چرا تو زمستون باز می کنی لعنتی؟

چته؟ چی می خوای از جون بندگان؟ گه خوردند...