عمّه مسلمان!

عمّه گبر!

اسم کتاب می تونه باشه!

عمّه خانوممان!

عمّه، معلم بود. بازنشسته که شد راه افتاد به جلسات قران و مسافرتهای مذهبی. اولش رفت سوریه، یکسال پیش از جنگ سوریه. پارسال هم جزو سری آخر حجّاج بیت الله الحرام بود.

با عمّه، سر قبر پدر گاهی کل کل می کردیم. من همیشه قرآن داشتم و اون یک عالمه از حفظ بود.

اونجا ازش می پرسیدم، که به فکر فرو بره،

نمی رفت!

استغفرالله میگفت و خدایا توبه!

نشونش می دادم که در کتاب آسمانی ما اونقدر که به سوراخ کون قوم هود پرداخته شده به مشکلات مردم در دوران معاصر نپرداخته و می گفتم از مرادت بپرس این چه معجزه است؟

می گفت استغفرالله ربّی و اتوب الیه!

تاریخ طبری براش می گفتم،

می گفت استغفرالله ربّی و اتوب الیه!

آخرش نه دم گرم من در آهن سرد عمّه می گرفت و نه تعصّب خرکی عمّه در من کارگر می افتاد! 

می رفتیم تا هفته بعد!

ما مردمان ساده ای بوده ایم...

بسیار ساده!

قرار است امشب قبل خواب به این موضوع فکر کنم،

به عمّه مسلمان، عمّه گبر!!!

ازش پرسیدم تفاوتی کرده ای بعد از سفر حج،

گفت آره

گفتم مثال؟

گفت ریا می شه!

:))

کلک!

غلللللللط کرد! 

مثلا از بعد از مکّه برنج کتّه را با دوغ می پزه؟!

نصف غذاشو می ذاره کنار به فقیر می ده؟

پشت سر بقیه حرف نمی زنه؟

فکر آکبندشو به کار می بره ؟!

بعیده است...

عمّه مسلمان،

عمّه گبر !

 

قرار شده برای هدایتم دعا کنه! 

خلاصه که اگه هدایت شدم بدونید اثر دعای ایشونه.