یکبار مرگ
به آبجی می گم می دونی فلان لغت چیه معنا اش؟
می گه آره ولی یادم رفته بود اصل لغت را...
می گه چه چیزهایی یادت میاد
و راستش من، خودمم تعجب می کنم که اینها کجاست؟!
کجای مغز ماها...
یادم اومد که سالها پیش مرگ را تجربه کردم
به آبجی می گم
صفحه گوشی پر می شه از شکلکهای تعجب و بهت!
می پرسه خووووووووووووب؟!
براش توضیح می دم،
دبستان بودیم،
رفته بودیم اردوی شمال.
ما را برده بودند دریا
و یک لحظه شنها از زیر پای من رفت!
زمین خوردم و سرم رفت زیر آب،
می دیدم...
همزمان، به این نتیجه رسیدم که دارم می میرم!
رادیو ضبط ها را یادتون میاد هنوز شماها؟
پنج تا دکمه داشت، یکی درش را باز می کرد، یکی پلی می کرد، دو تا داشت جلو عقب می کرد نوار را با سرعت زیاد، و یک دکمه داشت که اگه همزمان با پلی فشارش می دادی، رکورد می کرد!
همونطور که سرم رفت زیر آب، تماااااااااااااااااااااام وقایع زندگی ام، شفففففففففاف، از جلو چشمم گذشت!
همون زیر، داشتم فکر می کردم که انگار بگی وقتی کسی می میره، نوار کاست زندگی اش را با اون دکمه برگشت به عقب، سریع بر می گردونند که مرتب و آماده باشه و همراه روح، بفرستند به عالم بالا!
من حین برگشت آنچه ضبط شده بود، تمام ماجراهای خودمو می دیدم!
بی کم و کاست! انگار باز تو همون زمین داشتم مرتکبشون می شدم!
نوار که جمع شد منتهی،
بجای اینکه دکمه ایجکت را بزنند،
نمی دونم چی شد، دوباره رکورد و پلی را با هم زدند!
سرم از زیر آب بیرون اومد اینبار،
یک عاااااااااااااالمه بچه های قد و نیم قد لخت در اطرافم تا شعاع خیلی زیاد تو آب شلپ شلپ می کردند و اصلا کسی نفهمید که چی اومد سر من!
در حد دو سه ثانیه که زمین بخوری و پاشی، من همه خودم را دیده بودم!
به آبجی که می گم،
درحالی که هنوز چشماش چهارتاست، شکر خدا می کنه!
می گم چه اهمیّت!
هیچ کس گرفتار هیچ کسی نیست! مرده بودم هم...
و درحالی است که دلم می خواست اونقدر آی کیو داشت که بهم می گفت پس یک ماه پیش چرا داشتم خودمو جر می دادم که درستو ول کن برگرد برو آبادی، کرونا آورده اند!
می دونید،
ماها، گه زیاد می خوریم!
زر زیاد می زنیم!
منتهی،
...
عین سری های فوریه هست، یکی می خواد که بشنوتمون، تبدیلمون کنه به معادلمون تو سری های فوریه، آشغالها و زر ها و پارازیت هامونو مینور کنه و ببینه شاخمون کجاست!
ببینه کجاها پیک داده!
من یکماه پیش تقریبا، به چند نفر، به حدّ التماس شاید، آویزون شدم که رعایت کنند!
بعد یکی اش که واقعا نمی تونستم بهش فشار بیارم، این خواهرم بود که خارجه هست!
دیدم خب، یک مهاجر نیم بند، چه قدرتی داره ، چه حقّی داره، چه توانی داره در مخالفت با دولت؟!
کشور خودش که نیست گردن کلفتی کنه یا با قلچماقی جواب بده!
یک قرار داد است!
و ناچار است!
خیلی دلم سوخت برای خودمون!
برای ما به قول سیاوش، فراری ها!
چی بود ترانه اش؟
قوم بدون ریشه؟
دم به دم انگشت نگاری...
بگید شما
بذارید سرچ کنم.
توی خونه مون به ما می گن فراری،
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم
بیرون خونه می گن، ما تروریستیم.
وقتی خونه شده بود مثل جهنّم!
ما با ویزای بهشت، بریدیم از هم!
حالا تو برزخ بدبینی اسیریم
نمی تونیم ریشه مونو پس بگیریم
نمی تونیم، ریشه مونو پس بگیریم!
(آهنگ را بشنوید! لطافت کلام به موزیک عالی و کلام قمیشی است، و البته غنای شعر)
چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اینو رو پیشونیمون نوشتن
که سفر تقدیر ماست واسه همیشه
ما همینیم، جنگل بدون ریشه!
(گویا هفت میلیون ایرانی بیرون ایرانند! ده درصد مملکت!!! به میزان رای نماینده های مجلس شهرتون نگاه کنید تا ببینید هفت میلیون یعنی چه قوّه ای! )
توی خونه مون به ما می گن فراری...
توی غربت، دم به دم انگشت نگاری...
برم نخود بذارم بپزه، یک آش رشته بار بذارم...
ظهر تازه خیس انداختم. سه چهار ساعت. کافیه شاید... فوقش دیرتر می پزه...
عزّت زیاد
راستی، شعرمو خوندید؟
خیلی قشنگ بود!
خودتان را که نشد، غیبتتان را کردیم!
یک مدتی است تکیه کلامهامو از دهان رفقا می شنوم!
جات تهی، یکی از مکرر ترین هاست! خیلی وقتها شاید خودشون نمی دونند صاحب امتیازش من بوده ام! دوست دختر همکارم یک گاهی می گه، خنده ام می گیره!
خدا بیامرزه بابام هم ادبیات خاصی داشت، تو آبادی، اون زمانی که تب انقلاب خیلی ها را به هذیان گفتن وا داشته بود، پدر در اقدامی معقول، ریشخندشون می کرد!
اون موقع، به قول یکی، حضرت امام تمام ملت را گاییده بود و از اون لحاظ همه به هم خواهر برادر شده بودند! راه می رفتند همو برادر صدا می زدند! و مرحوم پدر اینو گرفته بود، از جلوی هر دکّونی که رفاقتی داشت وقتی رد می شد می ایستاد، بلند می پرسید:
چگونه ای برادر! خوبی یا حالت خوب است؟!
و بعد بی اینکه صبر کنه ببینه طرف چی می گه، تکرار می کرد:
الحمد، الحمد!
:))
خدا رحمتش کنه. یک گاهی می گم اگه این دوران سیاه را دیده بود الان دق می کرد!
باور کنید دق می کرد...