اینم سیزدهم نوروز ما.

صبح، رفتم بیرون. رفتم دانشگاه ببینم چرا هیچکس هیچ جوابی به ایمیلهام نمی ده. می خواستم ببینم اگه کسی هست، حضوری بگم که پیگیر کار بشن،

هیچکس نبود!

الینا داشت طی می کشید و بقیه همکارهاش با اون لباس فرمهای سبز آبی خوشرنگ، پیدا بود که هر روز دارند ساختمانی را که هیچکس ازش استفاده نمی کنه، تمیز نگه می دارند! نمی دونم چرا.

پوشه ای از مقاله هامو برداشتم و سریع اومدم سمت خونه. قبل از دانشگاه تو مسیر خونه سینه مرغ خریدم با یک کیلو برنج، قوطی قهوه را هم از دانشگاه برداشتم. وقتی بمونه می چسبه به هم و عملا از بین می ره.

فروشگاه تقریبا شکل عادی اش را گرفته بود. قفسه خییییییلی خالی دیگه توش نبود و صد البته همه چیز با همون قیمت قبل، بجز تخم مرغ که حس کردم حدودا شصت هفتاد درصد گرون شده انگار. نمی دونم. تخمم را از جای دیگه ای می خریدم، باید ببینم اون چقدر گرون شده است.

مرغ، سینه مرغ، کیلویی 4 یورو. قبلا شاید می شد شصت هزار تومن، الان هشتاد هزار! کی به کیه!

دیگه برگشتم خونه و شستم و فریز کردم و سه تاشو هم گذاشتم بخارپز شد واسه شام. همزمان یک بندری شب مانده هم خوردم که شد ناهار و ، اومدم خفتم.

تمرکز نداشتم راستش. هم بیضه ام درد می کرد و هم صبح که می خواستم جوابیه به استادم بدم دیدم چهارتا سوالها را جا انداخته ام و واقعا اعصابم نمی کشید که پاسخ بدم. یکم تو یوتیوب سرچ کردم و جالب بود که دیدم در ساختن دوربین عکاسی، چقدر معادلات ریاضی و ماتریس استفاده کرده اند! کلی اش را نشون کردم که از الان برم ببینم. موضوع پایان نامه ام کار کردن با عکسهای دیجیتال و استخراج داده ها از اونها بود و الان دارم فکر می کنم اگه اونهمه ریاضی پشت  عکس هست، قطعا خیلی خیلی خیلی ساده تر می شه یقه اطلاعاتی که دوست داری را بگیری و استخراج کنی از عکس! باید ببینم عکس از چی درست شده اول! ایده خودمه. استاد احمقم هیچوقت به این مقوله هدایتم نکرد. تا الان فکر می کردم خب یک کاغذ شطرنجی با خونه های خییییییییلی زیاد و خیلی ریز تجسم کن، هر خونه را یک رنگ بزن، متناسب با تصویری که داری ازش عکس می گیری. یک چیزی عین کوبلن، یا عین قالی بافتن، منتهی، اینها داره از زوایا صحبت می کنند از پرسپکتیو و ... و ماتریسهایی با بعد چهارم، که خب، باید یکم مطالعه اش کنم.

بگذریم.

یکم خوابیدم ظهر. نیم دونم چشمم چه مشکلی داره که حالت سرگیجه و تهوع می گیرم یکم که بصورت مخلوط بیرون می رم و با کامپیوتر کار می کنم. کلا یک مشکلی داره چشمم و خواب می چسبه خیلی.

بعدش دیدم فر داغ است، کیکمم تمام شده، یک کیک بار گذاشتم. دو تخم مرغی می پزم و نصف شیرنصف آب! به نظرم بهتر پف می کنه حتی از وقتی تماما شیر است. اینبار شکر و تخم مرغ را هم نریختم رو هم و بزنم. اول تخم مرغها را زدم، خیلی بهتر کف کرد و حباب گرفت. بعد شکر اضافه کردم و زدم باز. به نظرم بهتر جواب داد تا همزمان. 

نمیدونم بهرحال. زندگی تخمی در تمرگینه!

فعلا.

پسربچه آلمانی از باباش می پرسه وقتی کرونا اومده و دنیا داره تمام می شه من چرا باید تکلیفهای مدرسه ام را انجام بدم. باباش بهش می گه برای اینکه احمق از دنیا نری و بچه، اونقدر این استدلال را می پذیره که خیلی مصمم می گه اوکی، و ادامه می ده مشق نوشتنش را!

درسته که انگار دنیا داره به تهش می رسه منتهی، تا فرصتی هست باید یک کاری کرد.

دیدم امروز عمّه خانومم یک پست مفصصصصل فرستاده عین همیشه که مسلمونهای کون گشاد می شینند تا یک اتفاقی بیفته یک کشفی صورت بگیره یک چیزی ساخته بشه بعد بگردند تو قران بگن نگاه! پروردگار ما خیلی سال قبل اینو گفته بود! اینها!!

خلاصه یک پست مفصلی فرستاده بود که کرونا در قرآن آمده! بعد هم یکمشت اباطیل، آسمون را به زمین دوخته که آره خلاصه. قیامت همین الانه و شروع شده و الخ...

براش نوشتم مومن! شما مسلمونها اگه اینه مدعاتون، چرا 1400 سال وقت داشتید یک واکسن نساختید برای این؟ می گی نمی شد، خیلی خب، چرا بیمارستان نساختید به اندازه این؟ فقققققققققط کون گشاد کرده اند و نشسته اند به کمین که سرقت کنند یافته های بقیه را با عرق جبین! 

والله اون روشن فکرهای شما هم الان منبر می رن می گن قرآن کتاب فیزیک و شیمی نیست که شما هر چیزی می شه را تو قران پیدا می کنی! چیزی دیگه است! و البته می فهمموش! می ترسند چیزی بشه که نتونند تو قرآن دستشو بند کنند، ضایع بشن!

بگذریم.

این جانشین فرمانده معظم را هم که انگار می گن پکونده اند! شایعه است منتهی، باید دید چی می شه پس.