بهش می گیم احمد، که کسی نشناسه، ولی دختر بود.

احمد، یکی از کاندیدهای ازدواج بود، اهل فلان جا.

الان، دوستیم. در واقع کارمون به ازدواج نکشید، اما خب دوستی ساده ای شکل گرفت.

یکم گپ زدیم عصر، می گه خوب شد ما با هم ازدواج نکردیم. خیلی با هم تفاوت داریم.

می گم آره. می کشتمت بی شک!

قضیه سالهای دراز گذشته است. همون سالها هم احمد شباهتی به دخترهای شهری نداشت. نه افکارش نه رفتارش، هیچ نشانی از یک زن امروزی نشون نمی  داد. هرچه فکر می کردی پس فردای ازدواج از قدم زدن به این زن احساس غرور می کنی یا دلواپسی که الان یکی نبینتت که بخوای قایمش کنی؟

می دیدی دوست نداری کسی تو رو باهاش ببینه!

فکر میکردی دلت می خواد بچه ات مادری با این مشخصات و افکار داشت باشه،

میدیدی دوست نداری اینقدر گرفتار سنّت ها و عقیده ها باشه

فکر می کردی ممکنه یک عمر چه دستپختی را به خیکت ببنده،

می دیدی دلت نمی خواد انگار...

چه سلیقه ای تو خونه ات حاکم خواهد بود،

دور و بر را، لباس پوشیدنش را، وسایل زندگی را، درسته مال پدر مادرش بودند اما، بی شک سلیقه یک دختر در خیلی جاها نمود خواهد داشت، و هرچه دور و بر را میکاویدی،...

دلت نمی خواست!

احمدبه زمان نیاز داشت! تا به بلوغ کافی برسه، و تو اون حوصله را نداشتی که سفید بشی که اون به شاخه برسه برات...

الان، عکس داده، مثلا من بیشتر از اون به صورتم ور رفته ام! کاااااااااااااااااااااااااملا نچرال! نه مو نه چشم نه ابرو نه لب به هیچّی دست نزده است! انگار بگی از حموم در اومده باشه! می گم لامصّب اقلا اینهمه بیکاری یکم به خودت برس! لااقل چهار مدل مو یاد بگیر موهاتو ببند! همیشه هم نباید به ساده ترین فرم باشه آخه آدم...

می گه شونه شون زده ام!

تشکر کردم ازش

و بعد، دیدم هر آنچه هست، در بهترین شرایطش هست. من و احمد هم همینکه دوست هستیم و هر از گاهی کی کلیپ برای هم می فرستیم که تازه چیزی که من دوست دارم را اون چپ چپ نگاه می کنه و چیزی که اونو به وجد آورده را من درک نمی کنم،

همین حد کافیه!