رنیتو می گه از دو هفته دیگه دانشگاه را باز می کنند، که امتحانها را بگیرند و کلاسهای آزمایشگاه دار را برگزار کنند.

دانشگاه به همه حیله ای متوسل شد که ترم را حذف نکنه و شهریه ها را کسر نکنه. البته چند ماه فرصت داده و عقب انداخته است. منتهی خبری از کاهش، نیست.

گمونم شد یکماه این تعطیلات. بد نبود. سخت گذشت اما تقریبا! دو یا بهتره بگم سه تا از درسهام به جاهای خوبی رسیدند. این بزمجه سری آخر کامنتهاشو که بده، دیگه برمیگردونم بهش که اینو نمره بده و شرّت کم!

یک متن هم نوشته ام که پیشاپیش بهش بگم می خوام یکی دیگه هم نمره بده. الان که به عقب نگاه می کنم از اینکه گاهی جلوش حرمت نگه داشتم و سکوت کردم، از خودم ناراحتم! درست عین یک بازی بوکس بود که الان حس می کنم چند جا ایستادم و خوردم! نباید اینجور می شد. باید همچنان و همیشه تو سرش می زدم.  اشتباه کردم. در واقع حرمت استاد و شاگردی نگه داشتم ولی الان باز می بینم من شاگرد نبودم. خواهرم می گه مشکل مشترک شماهایی که از محیط کار برمیگردید دانشگاه همینه که سرکشید و فکر می کنید هیچکس هیچی بلد نیست فقط شما می دونید! راست می گه! این حس را بی راه نمی گه!!

و تمامش حس کاذب نیست خدایی. الان یکی از درسهامو که خودم تصمیم گرفتم چی بخونم و چه کنم، خیلی مشکلاتمو رفع کرد. یک نرم افزار تازه یاد گرفتم و یک عالمه به اعتماد به نفسم اضافه شد. نقشه اون احمق را اگه رفته بودم پیش تازه تا سه سال دیگه باید دنبال جلب رضایت اون می بودم!

راضی ام!

فردا می رم دانشگاه. هدفونمو باید برای کلاس زبانم بیارم. گزارش آخرمو هم پرینت بگیرم ببینم چی به چیه، بعدش بفرستم برای استادم. آدم باید یاد بگیره یکم هم! کلی اشکالات نوشتاری داشتم توی گزارش قبلی که باید کم کم رفع شده باشه الانه.