کلاس تمام شد!

چه سخت بود.

دوربینم وصل نشد. نمی دونم چرا. سعی کردم با گوشی وصل بشم که رمز نمی دونم چی چی می خواست. خلاصه، یک طرفه شد ماجرا.

سخت بود...

می دونید، یک عالمه گرامر دارند که مثلا اگه فعلی به حرف z  ختم می شد بعدش فلان صفت میومد می شه نصف آخر فعل را بکنی تو نصفه اول اون بعدی کلا یک چیز جدید در میاد که همه می فهمند چیه!

همینه که نصف کلمات را می خورند اینها و اصلا دهنشونو باز نمی کنند! فقط خش خش می کنند انگار...

دیشب کتاب موشکا فوشکا را که داستان است برای یکساله و دو ساله ها گوش کردم. خیلی سخت بود. دیدید کتابهای کودک ما سایز مجله هست بعد دو خط یک گوشه اش  چیز نوشته؟ این نامرد انگار رمان نوشته بود تو هر صفحه اقلا سی خط ، ولی کوتاه کوتاه، نوشته داشت!!! خانومه تند و تند می خوند ، متن را نمی شد بخونم . امروز که رفتم بیرون رفتم کتاب رابخرم ولی طاعون اومده بود و همه کتابفروشی ها هم بسته بود...

بگذریم. از کلاس بگم براتون.

ژولیا، وسطهای کلاس اومد، خیلی آروم و موقر. هر از گاهی هم یک تغار برمیداشت یک چیزی می خورد.

یک همکلاسی بنگلادشی داریم که اولش لخت اومد. تمام پشم سینه اش پیدا بود هیچی تنش نبود یعنی یک چیزی تن کرده بود دکمه هاش باز بودند. بعد بلکه رفت بست.

سارا، موهای  پریشون و آرووووووووم، به همه لبخند می زد

سهیلا، گییییییییییچ! سهیلا یکی از سه نفری بود که میان ترم را افتاد. مدام شوهرش براش می گه. ولی خب دختر شانس بلندی است، خدا بیشتر بهش بده شانس!

همین.