گریزاندن فکر
به درخت می گن اروور árvore
شما بخونید همون الوار خودمون. چوب.
یک کاری کردم دیشب.
به یکی از این آدمهایی که تحلیل گر هستند و گریخته ان از این سمت تحلیل اون سمت می کنند کانکت شدم!
تو فیس بوک پیداش کردم. براش شروع کردم پیام دادم. همینکه نوشتم سلام، جواب داد!!
قرار نبود حیّ و حاضر باشه! ولی خب، بود دیگه.
دیگه بهش گفتم که تو کلیپ هایی که پر می کنه تکرار زیاد هست و اگه می تونه تکرار ها را کم کنه.
نوشت چون فی البداهه می گم اینجوره یادم نمی مونه چیزی را گفتم یا نه، بعضی چیزها را هم باید تاکید کنم.
گفتم حالا هرجور می دونی به نظرم هم مدت زمان کلیپ هات کم می شه هم فصاحت و بلاغت با تکرار میانه ای نداره.
تشکر کرد و یکم دیگه گپ زدیم و آنچه باعث شده از یادم نره چند تا چیز است.
اولا حس کردم چقدر تنهاست! چقدر دلش می خواست با یکی حرف بزنه. می دونم کلی فحشش می دن ها. اما اینکه یکی هم عین آدم بره سلام کنه دو کلام حرف بزنند، خیلی عطش داشت.
بعدش حس کردم چقدر با تمام تخم بزرگی که داره، می ترسه! یک جمله ای گفت، واقعا دلم براش سوخت که همچین آدمی باید این باشه شرایط زندگی اش و چه گاوهای پرواری ای هستند بر سر کار. گفت من شاید آینده را نبینم اما شما حتما می بینید! حالا فکر کن هم سنیم به احتمال زیاد منتهی، می دونه که هر آینه سرش به فناست.
دلم سوخت. راستش خودمم ترس دارم از اینکه پس فردایی بخاطر اینکه به یکی گفته ام اینقدر حرف تکراری نزن بخوام جواب پس بدم منتهی، آدم خوبی بود، دوست داشتم این عیب ازش دور باشه. ریسک کردم دیگه.
بعد از چت، هی می خواستم چت را حذف کنم. هی دلم نیومد. گفتم الان نگاه کنه ببینه حذف کرده ام حس تنهایی و ترسش چند برابر می شه.
گذاشتم یکم که گذشت، بعد حذف کردم...
واقعا مصداق داره این شعر که می گه اسب تازی شده مجروح به زیر پالان، طوق زرّین همه بر گردن خر می بینم.