خیلی وقت بود که حداقل تمام وعده های ناهار و شام، یا زمانی که آشپزی می کردم، یوتیوب هم گوش می دادم. یک گاهی مذهبی، گاهی اخبار روز، گاهی بی بی سی یا صدای سایر بی تریبون هایی که کت و شلوارک می پوشند و پشت میز آشپزخونه خونه شون نظرات و افکارشونو مطرح می کنند.
از دیشب، خبر خودکشی نوری زاد رو سر تیتر همه جاست و من واقعا دلم نمی خواست این اتفاق بیفته. دلم نمی خواد باور کنم که یک نفر تنها سلاحش جانش باشه...
حتی کاری نداشته باشیم به اینکه مگه چی گفت یا مگه چی خواست که این به سرش اومد،
مگه می شه کاری نداشت، نپرسید، نفهمید...
یک روایتی می خوندم یک زمان از یکی از این کشورهای ریزه اطراف. شاید بحرین. شمای کلی ماجرا این بودکه شورش می شه. مخالفان سلاح بر می دارند و ارتش اون زمان ایران کمک می کنه و سران اینها را می گیرند. به زعم هرخری، این سران باید سه سوته اعدام بشن که عبرت بشه برای باقی منتهی،
رئیس وقت کشور، که شاید سلطان قابوس مرحوم بوده باشه، اینها را صدا می زنه، می پرسه چتونه! دردتون چیه! چرا سلاح برداشتید! چی می خواستید که راهی دیگه نمونده بود براتون؟
اینها هر کدومشون یک آرزویی داشته. آدمهایی وطن پرست که یکی می خواسته نمی دونم کشورش را به فلان تبدیل کنه و یکی مردمش را به بهمان برسونه و الخ.
سلطان قابوس، اینها را سمت دولتی می ده، در راستای آرزوهاشون! می گه برید بکنید آنچه می خواستید بشه را،
و ماحصل کار می شه این که الان تو تصورمون هم نمی گنجه!
مخالف را باید شنید. خیلی از کارهای سران به نظر ماهایی که بی اطلاعیم احمقانه میاد. شاید هر از گاهی باید ما را هم صدا کنند بگن ببین! اینه! والله فلان پادشاه قاجار هم اندازه خر می فهمید که واگذار کردن فلان و فلان و فلان ننگ است! باید دید چرا کرد! چی بیخ گلوش بود! به نظرم می شد، و می شه، هر از گاهی، حداقل اینها که آمپرشون خیلی بالاست را صدا بزنند، بجای اینکه آمپرشونو بکنند تو کونشون، یکم، یک روز، یک بار، اونها را بشونند سر تخت، بگن بفرما! گر تو بهتر می زنی بستان بزن!
باور کنید چه قانع بشن، چه راهکاری بهتر از آنچه به ذهن ما میاد ارائه کنند، خیر همه توش خواهد بود...
اما خب.
نمی کنند.