جبان
واقعاً تقوای الهی در ما به کجا کشیده که دیشب، شورتم تنگ بوده انگار، فکر کرده ام (تو عالم رویا) که منم عین آدمها چیزمو کرده ام تو تنگنا!
همه شیره وجودم در اومد تو خواب!
انگار بگی بچه هجده ساله است! جای تاسّف داره ها !
دیروز نوروی زاد می گفت فلانی، از مسوولین نظام، یک برج داره فلان جا. بعد تعریف می کرد می گفت این مال دهات ما بود قبل انقلاب رفته بود خواستگاری که زن بگیره، اینقدر که هیچی نداشت بهش زن ندادند! اینهمه پول را از کجاش آورده است!
خیلی خندیدم راستش. هم خوشحال بودم که هنوز زنده است، هم کلا روز خوبی بود دیروز، خیلی انرژی داشت، هم اینکه یکی به این صراحت و البته با علم داره می گه فلانی را بخاطر فقرش بهش زن ندادند! و بالاتر از همه، اینکه می بینم واقعاً کار دنیا چقدر مسخره است که به خونبهای چهارتا آدم شناس و ناشناس، اون فقر را به اون غنا می رسونه! زر سرخ می گفت سعدی قدیمها، این سرخی اش از خون بوده است! وگرنه زر که اسمش سرش هست! باید زرد باشه.
اینکه اسم اون یارو را نمی برم از سر ترس است ها. وگرنه یادمه کیو می گفت. منتهی از اونحایی که من قصد ندارم فلانمو با شاخ گاو در بندازم، کلا جایی هم اگه چیزی بگم و دوستان تذکر بدن که ممکنه به گوشه قبای آقایون بر بخوره، فوری پاک می کنم.
من ترسو ام.
چیزی اگه می گم گاهی، از نادانی من است نه از نمی دونم شهامت و وطن پرستی و آزادی خواهی و باقی این صفات به ظاهر فضیله ای که عینهو تبلیغ شهادت، فقط ختم به حیات دنیوی شهید طفلک می شه. حالا اونورشو که ما خبر نداریم ولی ظاهراً خیلی یقینی بهش نیست چون آقایون که تبلیغ می کنند خودشون خیلی می ترسند ازش.
برای خودشون و توله هاشون.
تا بوده چنین بوده!
تامام.
هوا ابری است. امروز اگه سنگ هم از آسمون بیاد می رم دانشگاه که بپرسم کجا باید شکایت استادمو بکنم!