امروز می خواستم برم از خونه بیرون، سعید پیام داد.

سعید پسر زن همسایه. چی بود اسمش؟ بگید؟ فهیمه؟ نه...

بهرحال.

نوشته اینجا اوضاع خیلی خیط است، وضع هزینه های اونجا چطور است؟

براشم چند قلم را نوشتم.

ازم می پرسه یورو چند است!

اینها همسایه هم که بودیم همینقدر گیج بودند!

طیبه آقا. پسر طیّبه.

حالا می گم گیج، گویا یکی از همسایه ها ترتیب مادرشونو هم داده بود و بعدها که رفتند تهران بقیه همسایه ها به روش می آوردند که اذیتش کنند! پسره، خودش که وقتی یادش می افتاد می خواست عق بزنه گویا طیّبه کثیف بوده خیلی. اینو چند سری که حرفش شد من تو صورت پسره می دیدم ها. واقعا به حال استفراغ بود از یادآوری گهی که خورده :))

بعد یک چیزی دیگه هم هر بار می گفت، اینکه پسر نگو، بگو ببو!

خخخخخخ

حالا، بگذریم. حتما خطبه عقد موقت خونده بوده به ما چه. بحث اینه که این پسرها هم اون زمان ببو بودند، هم الان! از من می پرسه یورو چنده!

بهش که می گم، سوت می کشه!

بعد فکر کن می خواد بیاد ویولون آموزش بده! به کی؟ به قومی که اولا ژانر موسیقایی شون چیزی است سوای از ما، بعدش کلا به قر و رقص و آوازند همه! مشتری نداری عمو! موسیقی محزون شرقی را میخوای بیاری یاد کی بدی؟ زبان از کجات میاری؟ خری؟!

خلاصه. اینم از سعید ابن طیّبه!