:))

گفتم دنبال وردنه می گشت؟

می گه حساب بانکی ام خالی است، نمی تونم وردنه بخرم فعلا!

قیمت وردنه حدود ده یورو است،

قیمت یک وعده غذایی که این می خوره اقلا بیست یورو :))

هعی خدایا! 

 

امشب از شام موندیم ما. سه ساعتی می شه که رفته تو آشپزخونه و در نمیاد. چاره ای نیست. نون پنیر می خوریم امشب را. دیروقت شده دیگه. ده شب است.

 

بالاخره با کمک آرتور، هم خونه ای پرتغالی ام، یک آدرس از آموزش پیدا کردم و الان براشون ایمیل زدم که من با استادم اختلاف دارم چه کنم!

یحتمل فردا بهم جواب می دن. بیشتر می خواست تا تو بازه اعتراض هستم ایمیلم ثبت بشه. 

مردک بز! هرچه نگاه می کنم این بابا اقلا یک سال پول و انرژی منو هدر داد! استاد نو که پیدا بشه، اگه بشه، تازه باید بشینم سرش(!) از نو!!

مهم نیست ولی. خیریت تو این بوده است. اگه بتونم این بزمجه را از دانشگاه بیرون کنم، از خودم راضی تر خواهم بود. باید ببینم آموزش راهی می ده که بتونم لهش کنم، یا به قول اون استاد کونی در دانشگاه صنعتی، دانشجو جوجه ای است در دست استاد!

:))

هنوز یادمه فرم دستش را وقتی داشت اینو می گفت. اصلا رنگ زرد جوجهه را هم یادمه :))