آدمیزاد، اصولا، آموخته به کون گشادی است.
خوشش میاد. راحت طلب است.
قبلا گفتم، من امسال مجبور شدم کتابی را بخونم که پونزده سال تو قفسه کتابخونه شرکت جلو چشمم بود و جواب سوالهام توش بود و میلم نمی کشید بخونم!
سخت بود! نمی خوندم!
حالا، تو این روزمرگی ها، بازم رسیده ام به اون حالت. یک مقاله را می خوام بخونم و کونم نمی کشه، سخته به نظرم.
از لحظه ای که به خودم گفتم باید بخونی اش ولی، به نظرم بچه گانه است حتی! حداقل اولش! حداقل همون بخشش که چشمم می ترسید و حتی فکر نمی کردم ببینم چی نوشته است از بس اندیس و پا نویس و آکولاد و کروشه دارند...
لعنتی های ترسناک...
منتهی،
کی قراره ما با خودمون رو راست بشیم آیا ؟
یک دانشگاهی تو انگلیس فرم پر کردم و بعد مصاحبه دادم. با اسکایپ.
از مصاحبه ام راضی نیستم. خودمو گم کردم و نشستم تو موضع دانشجو، واسه همین یکی دو جا را بد جواب دادم. اشتباه کردم. اگه حواسم بود که تو موضع یک کارشناس با سابقه کار زیاد بشینم، چیزی که واقعا هستم، به طبع از نتیجه کارم خیلی راضی تر می بودم...
کی می خواهیم بپذیریم خودمون را ...
آقا، موز خریدم، تقریبا تمامشون، با اینکه ظاهرشون سالم است ولی اقلا یک سوم توش سیاه شده و ترش شده است. نفهمیدم چرا تا دیروز.
دیروز تو فروشگاه دیدم خانومه داشت موز خالی می کرد. یک جوری این دسته های موز را پرت می کرد که انگار بگی شب قبلش تمام اینا را چرب نشده بهش کرده اند! می کوبید رو سر هم!
طبعا اتفاقی نمی افتاد تو ظاهرش اما بعد که بخری و ببری و باز کنی می بینی این موز در مسیر تکاملش بی مهری دیده است، مورد موز آزاری قرار گرفته است، اذیّت شده است، و آثار اون اذیت، الان فاسد شدن یک بخش اعظمی از موز است...
به نظرم، باید اون خانومو گرفت و اون موزها را دوووووونه به دووووووووووونه بهش شیاف کردم، با ملایمت! جوری که با موز رفیق بشه و زین پس خوشه موز را که بر می داده بوسش کنه، بذاره رو سینه اش، باز ببوسه بعد بذاره تو قفسه برای مشتری...
زنیکه خر!