از اینکه رفتم آرایشگاه، احساس آدم مجرم را دارم پیش هم خونه ام!!!

آرایشگاه دزدکی کار نمی کرد. کلی هم اقدامات پیشگیرانه داشت. منتهی، حس ناخوشی است بهرحال. شاید باعث شده ام زندگی اینها در م عرض تهدید قرار بگیره. هرچند فقط من بودم و خانوم آرایشگر و مغازه ای که تازه باز کرده بود (دوازده ظهر ما) و کفش هنوز خیس بود از بوی ضدعفونی کننده. 

یک چیز این خانومه که خوشم میاد تو کارش ،استفاده از ابزار مختلف است. انواع قیچی ها و شونه ها و ماشین ها را استفاده می کنه. نمی دونم هنر این است، یا اون آقا مجید هنرمند بود که با یک قیچی و یک شونه همه زیر و زبر کار را دست می گرفت. به نظرم این بهتر اومد. انگار که آقا مجید فقط بالادسته بلد باشه بزنه، این اما در حرکاتی دلنشین از سر دسته ساز می ره به تهش از تهش برمیگرده سرش و این بامزه است به نظرم. دوست دارم کار کردنشو. مثلا امروز یک قیچی نو باز کرد، خدایی خیلی هم تیز بود قیچی اش! کلی خداخدا کردم که گوشتم نره دستش که شهید می شدم بی شک.

دیروزها با آبجی حرف می زدیم، نقل قاسمی شد. میوه فروش محل. گفت اونروز که رفته اصفهان قاسمی را هم دیده است، با همون لباسها و همون طوری! دلم سوخت به بدبختی خودمون! تو  عکسهایی که اونروز گرفتم و تلگرام گذاشتم، دو تاش، عکس پیرمرد موسفید ولی راست قامتی بود که با ضعیفه ای در حال حرکت بود و لباس این پیرمد پیرهن سفید بود و شلوار شیری رنگ و کاپشنی زرشکی رنگ. شاید کسی متوجه نشد منظور اون عکس چی بود اما وقتی یواشکی داشتم عکس می گرفتم فکر می کردم می شه آدم پیر باشه اما شیک باشه! قاسمی، بدبخت، نه که نداشته باشه،...

نمیدونم. نمی دونم آخرین باری که لذّت پوشیدن لباس نویی را چشیده چند ساله بوده است. آخرین باری که نتونسته لبخندشو جمع کنه از رو صورتش، از شعف اینکه نو شده است! رنگ گرفته است! خط پیدا کرده بعد اونهمه لباسهای کهنه ای که دیگه هیچ خط و ندونه و آهار و گوشه ای ندارند. رام شده اند! رام روزگار! ضرب خورده از ماشین و طشت و شاید داغ  دیده از اتوهای بخار...

قاسمی اتو کجا داشت بدبخت... کت و شلوارشم گمونم تو طشت آب می شستند براش...

یک ایمیل دیگه به استادم زدم. نوشتم من نمی فهمم تو این بازه های زمانی که اعلام می شه برای نمره ام، قراره من چکار کنم. اگه همینه که هست، دیگه بازه زمانی نداره. اعلام کنید بره. اگه بازه زمانی می دن که من اعتراض کنم، خب من اعتراض دارم! باید توضیح بدی به من اشکالاتم کجاها بوده است!

مردک خودشو به کری زده است و جواب ایمیلهامو نمی ده. درسته بعضی دانشگاهها گویا اینجوری اند که استاد فقط دو ساعت در ماه (!) باید برای دانشجوی دکتری وقت بذاره منتهی، من که می دونم این یابو بی کار است! به هر تقدیر. نوشتم که پس فردایی مدارک باشه در دست.

درخواست دانشگاه نیوکسل فرستاده بودم رد شد. نوشتند اصلا همچین پروژه ای دیگه وجود نداره! خب مردک اگه وجود نداشت پس من از کجا اپلای کردم؟!

نمی دونم. شاید باید همینجا که هستم را جدی تر بچسبم. پول نمی  دن نامردها. اگه بهم پولشو می داند، چرا که نه.