هرچه زمان می گذره بیشتر مطمئن می شم که این طفلک، هم خونه جدید، ورشکسته شده است!
از اسباب وسایلش پیداست که قبلا تو یک خونه داشته زندگی می کرده است. فکر کن جاکفشی داره، کرسی پای پلاستیکی داره. گلدون گل داره. اینقدر ادویه های مختلف دنبالش آورده که نشون میده سالهاست خریده و هی خریده و هی خریده و ذائقه اش را هنوز کشف نکرده! میز عسلی داره!!
زبونشو نمی دونم. و کنجکاوی نمی کنم منتهی، می شه گفت یقین دارم که منبع در آمدی اش را از کف داده است چون هنوز خونه اینجا گرون نشده اجاره اش. اینکه جابجا کرده، از سر فقیر شدنش بوده است و خب، فقط می شه گفت گناه داره!
شایدم طلاقش داده زنش!!! هان؟
نمیدونم
گشششششششنمه. سوپ گذاشتم گرم بشه و بعدها ساندویچ سینه مرغ با سس قرمز تند و گوچه و فلفل دلمه ای.
داویده را دیدم دانشگاه. طفلک اونم احساس مجرم بودن می کرد از حضورش سر کار! گفت پایان نامه اش را خیلی تونسته ببره جلو ولی درسهاش مونده است. من برعکس این درسهام را کار کردم پایان نامه ام را دادم هوا!