128 کلمه مقاله نوشتم!

خخخخخخخخخ.

انجامش می دم. حالا که همه مطالب دستم هست، بازگویی یک قصه نباید کار سختی باشه. سخت هم باشه تجربه اش می کنم. گرچه همیشه بعد از نشر نوشته هام دلم می خواسته منتشرشون نمی کردم! اینم از سر طبع بلندی است که فکر می کرده ام بقیه همه اینها را می دونسته اند و فرمایشات من چیز قابلی نبوده است. خضوع آقا. می گفت مشکل اینه که آدمهای نادان اعتماد به نفس خیلی زیادی دارند در حالی که افراد دانا هراس ناکند! اگه بازم متنش را دیدم کپی می کن براتون. فعلا برم سر رشته در نره از دستم.

نون ندارم. همیشه هم وقتی چیزی را ندارم، درست همون چیزی هست که دوست دارم بخورم!!

مثل پستون!

مثال زدم که بفهمید قشنگ.

:))