تبختر جهل
هربار که این صفحات بلاگفا عوض می شن من حس بدی بهم دست می ده. انگار بگی کسی اختیارشو در دست گرفته است، غیر از کسی که تا حالا بوده...
حرفم تکراری است اما به نظرم بعضی چیزها را باید تکرار کرد که بادمون خالی باشه! چندی قبل که یک انشا برای کارما می نوشتم، پرتغالی، خیلی با شور و شعف از خونه تکونی شب عید نوشتم با این تصور که این فقط ماییم که سالی یک مرتبه تماااااااام کنه و بنه خونه را به هم می ریزیم و پلشتی و کثیفی را از زندگیمون دور می کنیم و با بهار، ما هم نو می شیم.
نمی دونستم. همون افکار و حرفها و تبلیغاتی که تو داخله به خوردم داده بودند تو ذهنم بود، فکر می کردم کون فیل می ذاریم سال به سال!
اینجا، هر رووووووووووووز خونه تکونی است!
باورتون نمی شه خانومه رفته بود رو سقف شیروونی خونه اش، کارواش را گرفته بود دستش، درااااااز شده بود به جلو، داشت سیمان دیوار خونه اش را که لابد یکم رنگش از سفیدی به چرکی زده بود با کارواش می شست! تجسم کنید سقف شیبدار، زن، دراز شدن حریصانه ای که بخواد تا ته کار را بشوره، بعد هم کجا، دیوار بغل خونه اش را!!!
الان نشسته ام می بینم هی صدای تق تق میاد. نگاه می کنم آقاهه برس دستش گرفت از پنجره آویزون شده بیرون داره درزهای بیخ پنجره و بیخ شیشه ها را از بیرون برس می کشه و هی برس را به دیوار می کوبه که تمیز بشه که کارشو ادامه بده!!
و ما در این مورد هم فقط خودمونیم و هزار من ادّعامون که کون خر را پاره می کنه فقط از بس به بزرگی، سایز آلت خر را هم رد کرده است! مونده ام این سایز چطوری از دلمون واز دهنمون خارج می شه فقط!
سر جهل. سربسته بودن جامعه. سر نرفتن و ندیدن و خود شاخ پنداری احمقانه که فقط به زوالمون می انجامه.
دیگه چی؟
هان. واتس آپ. اینم جالبه. خانوم محمودی که گفتم قبلا، بعد از یکسال زوزه کشیدن برگشت سر خونه زندگی اش، عکسهایی از خودش و شوهرش و بچه هاش گذاشته است. ظاهرا یک باغی رفته باشند. چیزی که به شدّت به چشم میاد برق شادمانی است که تو چشمهای تمامشونه! بخصوص بچه ها! عین گلهای پلاسیده ای بودند که الان نور به چشماشون اومده و خدایی چقدر قشنگ شده اند! یک پسر داره یک دختر. فاجعه بودند از بی حالی از افسردگی. اما امروز شکر خدا به یمن شادمانی ای که از درونشون می جوشه، خیلی خوشگل شده بودند. بخصوص پسرش که چشمهای عسلی اش را هم از باباش ارث برده است!
برخلاف این، مهناز خانوم همچنان آهنگهای جدایی می ذاره و همچنان از سکوتهایی می گه که پر از حرفه و از اینکه لازم نیست همیشه مهربون باشی و مثل خودش باش و الخ و دولخ.
یادتونه که مهناز همون عروس خانوم آپارتمانمون بود. همون که همسایه ها شاکی بودند این چرا سکس می کنه!
بگذریم.
می گم این خارجی ها چقدر پایه اند خدایی! هفته قبل یک آیدی ساختم که مقاله ام را بفرستم، هر دو روز یکبار پیغام می دن که پس چی شد! تازه یکیشونم به اسم دکتر برام ایمیل زده است!!! خاک تو سّرم برم ببینم کجا را اشتباهی پر کرده ام که هنوز غوره نشده مویز شدم!
دیروز دانشگاه داویده و روبنز را دیدم. می گفتند فلان استاد با خوشحالی خبر داده که صندلی های نو در راه است! گفتم که دو سه ماه قبل بهشون گفتم صندلی بخرید برای اتاقمون. ظاهرا خییییییییلی کارم بی ادبانه و گستاخانه بوده است! اینه روبینز می گه حسب شناختی که از فرهنگ اینها و بخصوص از آدمهای اینجا داره گویا. می گه من بودم ترجیح می دادم خودم یک صندلی بخرم بیارم بشینم روش! منتهی، من رفتم مطرح کردم و اینها ریختند به هم و حالا بعد از سه ماه هشت تا دونه صندلی (لابد) خریده اند که تو راه است!! واقعا نباید می گفتم؟ روبنز درست می گه این درخواست یکجور تابو شکنی بود انگار براشون. الان که قیافه هاشونو یادم میاد، می بینم خییییییلی سنگین بوده انگار. روبنز می گه خب صندلی ها را که هر روز می بینند خودشون! ولی من فکر می کنم گاهی آدم عادت می کنه به بدی ها. مثلا شما هر روز شوهرتو می بینی زنتو می بینی چون عادت کرده ای نمی فهمی عجب چیز گهی است :))
یک دوست پسر یا دوست دختر که پیدا بکنی تااااااااااازه میاد دستت که عه عه عه عه عه با خر می خفته ای!
حالا دزدکی می ری با قاطر می خوابی زین پس! وگرنه آدم که آدمه! عوض نمی شه که!
بگذریم.
ناهار می خوام کشک و بادمجون درست کنم. یکم به روحیه ام کمک می کنه لاجرم. یادم رفته کشک بذارم بیرون... برم.
فعلا
ب