خب، عیدتون که مبارک شد، در حال خفتن اید یحتمل.

عرض به حضور انورتون اما، ازاینجا.

روز خوبی بود امروز. بعد از یکم درس خوندن سر صبح، یک خواب خوبی رفتم. از اون خوابهای سنگین بعد از سکس که اصلا ارتباطت از این جهان قطع می شه ها! از اونها!

سکسم کجا بود بابا. خواب کردم فقط. خواب!

امروز داشتم روش تخمین نقطه ای روزنبولت را می خوندم. چند ماه قبل هم خونده بودمش، اون موقع آشنا شدم باهاش که چی می گه و چه می کنه، الان یکم بیشتر زیر و زبرشون دارم درک می کنم.

خواب راستی. یک خوابی هم دیدم که الان تعبیرشو نگاه می کنم می گه حس می کنی قدرتت را از دست داده ای یا ناعادلانه قضاوت شده ای. به نظرم این چرت و پرتهای تعبیر خواب هم درست است ها!!! آخه واقعا نگران این آزمون آخری هستم. با گنده گوزیهایی که کرده ام، اگه این آزمون را  نمره خوب بگیرم، عملا دهن همه بسته می شه اما اگه خرابکاری کنم، باید لال بشم یکم، من بعد!

خخخخخخ

نمی دونم. خدایی منصفانه نیست گاهی شرایط. حالا ببینیم چی پیش میاد بهرصورت.

عصر با خانواده صحبت کردم. مامانم خوشحال نیست. رنگی نه به موهاش مونده نه به صورتش و نمی دونم برای آدمی که مواظب خودش نیست، چه می شود تجویز کرد. زندگی شور و بهانه لازم داره. می دونید...

بهرحال شکر خدا سالم بودند همه.

روزها دراز است و حوصله ام سر می ره تو خونه. مارکوز سر ظهر برنامه چید که بعد از ناهار من آشپزخونه را تمیز می کنم تو باقی جاها را. اون رنیتو ابله هم از اتاقش بیرون نمیاد که اصلا کاری کمک کنه. مهم هم نیست البته. دیگه دیدم خبری از کسی نیست بعد از ناهار، جارو را شروع کردم که مارکوز هم از اتاقش بیرون اومد و پستوی آشپزخونه را مفصل شست. بچه تمیزی است. خیلی تمیز انگار. دیگه من هال را گردگیری کردم، جارو زدم، بعدش تمامشو با شوینده طی کشیدم و تراس را همینطور و حمام و توالت خودمونو هم. مفصل سابیدمش و این هنوز داشت آشپزخونه می سابید! یک وجب آشپزخونه را!

خوبه. تمیزی را دوست دارم. 

پاشدم رفتم پینگودوسه، فروشگاههای برند. مرغ خریدم و صابون دستشویی و خمیر ریش و هویج. سینه مرغ کیلویی چهار یورو است. چهارتا دونه اش از یک کیلو زد بالا! چه خبره لامصّب ها؟ قصابی های باحالی است. از همه جالبترش کارگرش بود که یک خانوم بود اینبار. همچین ساتور را می برد هوا و می کوبید رو گوشت که آدم ترس برش می داشت. نفهمید پرتغالی بلد نیستم با اینکه هم سفارشم را به پرتغالی دادم هم جوابشو منتهی، فروشنده فهمید نامرد. هرچه نگاه کردم چیزی که خیلی حالمو خوب کنه، به چشمم نخورد. حتی چیتوز ها. حتی شکلات ها. حتی کاندومها! حتی انواع گوشتها از خرگوش تا جوجه های نمیدونم چه جانوری تا دنده ها و استیک ها و باقی ها. حتی شرابها. از یک و نیم یورو تااااااااااااااا هفده هجده یورو، شراب! چیه فرقشون؟ نمی دونم اصلا.

چندتا عکس از خونه ها و گلها گرفتم و برگشتم. جاتون تهی کشک و بادمجون خوردم و مرغها را شستم و دو تاشو گذاشتم بخار پز بشه، برای بعدها. برای فردا. با این جماعت برزیلی باید احتیاط کنم! غذای آماده باید همیشه داشته باشم وگرنه یک وعده اگه پشت اینها بیفته نوبتم، بی شک خواهم مرد!