در عین زمانی که ما تنبانمان را پایین کشیده ایم و شاشمان را بر زبان و ادبیات کهن که نه، بر هویّت و هست و نیست خودمان یله کرده ایم، در باقی ممالک به شدّت می کوشند که زبان را پاک و سره نگه داشته و همگان را ملزم به مراعات کوچکترین قوانین و اصول آن نمایند.
رفتم یک مجله ای دنبال آدرسشون می گشتم که ایمیل بزنم اجازه بگیرم یک عکس از مقاله ای که تو اون مجله بوده را در مقاله ام استفاده کنم. چشمم خورد به خدماتی که با کلی تبلیغات تو چشم بیننده می کرد مبنی بر اینکه مقاله شما را به لحاظ زبان بی اشکال می کنیم و الخ. باز کرده ام، می بینم منو داده است، هر پونصد کلمه، در ارزونترین حالت، 115 پوند کارمزدشونه که برای شما نوشتارتونو اصلاح کنند.
ابرقدرت بودن به نظر می رسه به اینهاست که وادار باشی برای اینکه به زبانشون حرف بزنی ساعتها عمر و پولتو صرف کلاسها بکنی و بعد هم نهایتش همچین اقلامی را هزینه کنی دو دستی. آنچه ما کلاهمونو براش بالا می ذاریم ابرقدرت که نه، ابر خریّت است! موشک هوا کنیم و مرگ بر این و لعن بر آن کنیم فکر می کنیم که قدرت داریم. نه عمو. قدرت، اینه که اینقدر نرم، شما را میدوشند و از هستی خالی می کنند که ساعتهای مدید برای یاد گرفتن زبانشون تلاش کنی و ماهها به وکلاشون پول بدی تا راهت بدن کشورشون و سالها گاهی پشت مرزهاشون نذری پخش کنی و وقتی هم رفتی سر در پیش داری حتی جرات نکنی بهشون بگی صندلی ای که من هشت ساعت در شبانه روز سرش می تمرگم، یکم باید راحت باشه که مهرها های عقب و جلوم را تو هم نتپونه، احیانا! یکم بیش از چهارپایه یا صندلی ای که از بس کار کرده رنگ قرمز جوانی اش به سفید گهی و چرک رسیده است و میخ از چهارگوشش بیرون زده است!
ما، سیاست ابرخریّت را دنبال می کنیم! کوچه ابرقدرت شدن از عقلانیت و از سیاست و از زیرکی می گذره که ما گمش کرده ایم.