نشد!
هرچه به خودم تابیدم که بمونم، الان تمام می شه این مباحثه،
تمام نشد.
پاشدم برگشتم. تو ظلّ گرما رفته بودم، تو ظلّ گرما برگشتم.
راه بدهکار بودم فقط...
گوشی ام مشکل پیدا کرده است. انگار باطری اش سولفاته شده باشه، داره منبسط میشه و از همه اطرافش منفجر می خواد بشه. دیروز همین حوالی خاموش بوده و از اداره مهاجرت زنگ زده بوده اند. امروز هرچه منتظر شدم خبری نشد ازشون.
گویا قرار پس فردا را باید یک انگولکی بهش بکنند. مثلا عقب بندازند یا کامپیوتری اش کنند. کلا این چیزها وقتی به هم می خوره، درمانده می شم. نه که اطلاع ندارم، نمی دونم چکار باید بکنم و در دلواپسی های این غریب بودن مو سفید می کنم.
وویس میل برام گذاشته منتهی بلد نیستم گوش کنم. یعنی بازش که می کنم خالی است. انگار باید زنگ بزنم. شارژ نداشت گوشی رفتم شارژش کردم که حالا اگه زنگ نزد بعد ببینم چه خاکی باید به سر تکنولوژی کنم.
خیر است. در این شکی ندارم.