روز پر استرسی بود، بی محتوی، 

نه نگم

همون سر صبح یک چیز قشنگ فهمیدم! وقتی چرخه مونت کارلو برای حل مسایل به کار میفته، اگر متغیرهای اولیه همبسته باشند، باید متغیرهای تصادفی همبسته تولید و به خورد مونت کارلو بدیم!

ساده است، منطقی هم هست، منتهی، گاهی مغز آدم مسدوده! نمیتونه ببینه این بدیهیات را، بعد کتاب که میخونه تماااامش براش ناشناخته است! سنگینه، نمیتونه درک کنه...

بهرحال،

از زلزله تهران مطلع ام. خدا رحم کنه. حسرت میخورم که مردم اینجا اینقدر راحتند و ما اونهمه سخت...

امیدوارم زودتر به سمت گشایشی بره وضع. عمرها تباه شد در انتظار این غبار بی سوار...

بریم مطالعه، تا خوابمون بگیره کم کم.

شش عصر، تقریبا.

راستی، فرنیا عروس شده. همکار اسبق. درشت، زبون دراز و نیم پز! رنگ پوست روشن، متوهم به قاطع بودن که طبعا نمود قاطر بودن بهش میداد اغلب! و یکبار که با پیمانکار دعواش شده بود من رفتم کمکش سر زمین، از طرف شرکت. اشتباه کرده بود و پیمانکار فهمیده بود بابت صعوبت کار میخواست پول اضافه تری بگیره. شاید فرنیا اونروز مریض بود اما، عین موش، فاجعه بود طفلک! جمع کردم براش،و ندیدمش از اون به بعد. کلا با زنی که مدعی باشه ابم تو یک جوب نمیره. کاربلدی یک چیزه، بزرگی چیزی دیگه. نه که با هو و جنجال بزرگ نمایی کردن. اینو میفهمم و خب، لههههه میکنم.

بحث آب تو یک جوب نرفتن را هم که قدیمی ها میدونند، گفته ام قبلا. کسی اگه تشبیه ها و استعاره ها را از جوب و آب نمیدونه تا بگم.

😄 خدا بکککشتش، میگفت همه هنرت اینه که همه چیز را وصل کنی به تو شورت آدم😂

ارادتمندتم.

 

این جمله آخری کپی رایت داشت، ادا فرمودم😁