امروز حوالی ده صبح می رفتم دانشگاه.
تو محوطه یکی از آپارتمانها، یک خانوم آقای جوون، بچه نو پایی را آورده بودند گردش.
خانومه، کم کم آثار برگشت ناپذیر چاقی بعد از حاملگی را تو کون و کپلش نشون می داد و یواش یواش را همی رفت ولی آقاهه انوااااااااااع میمون بازی را دور این بچه در می کرد و باهاش مسابقه دو می داد و فی الواقع، داشت با زندگی اش حال می کرد.
من،
داشتم فکر می کردم کدوم پدر ایرانی این فراغت و این فرصت و این دل و دماغ را داره که این ساعت از روز شلوارکشو پا کنه و با زن و بچه اش بره رو چمن راه بره بی اینکه دلش شور بزنه که کار داره یا چمیدونم مرخصی نداره یا چه معنی داره مرد این ساعت ور زن باشه یا ...
...
امشب یحتمل زن همسایه از طبقه چهار خودشو پرت کنه پایین!
یک سوتین قرمز تنشه با یک شورت مشکی. هر پنج دقیقه ای با شتاب می دوه تو بالکن و با یکی که توی خونه است و انگاری باعث فرارش شده، حرف می زنه!
بعد مجدد می ره تو و...
بالکنهای تاریک، اغلب یک آدم تنها ازشون آویخته است!
یک مرد گنده که به زور پهنای شونه هاشو از پنجره های تنگ و تار آپارتمان های اینجا رد کرده است...
خب، به خیر گذشت. همسایه چراغ را خاموش کرد بالاخره... توافق حاصل شده است...