روزها داره می گذره و من در بی معلمی، کلافه شدم ام در فهم یک چیزی و هیچ مدلی ازش سر در نمی کنم!
دلم آش دوغ می خواد. چقدر به خودم ظلم کرده ام من!
والله!
با خاله ام صحبت کردم. بعد از یکی دو سال!
خودش اینترنت نداره گویا. دیگه هفته قبل به بچه ها سفارش کردم وقتی رفتند بهش سر بزنند بهم کانکت بشن.
خاله خانوم، تو خونه اش، روسری سرش بود... یحتمل دامادش اونجا بوده...
یکی دو تا منظره از حیاط و محوطه براش فرستادم، زنهایی با پوشش در حد یک شورت، که سگ می گردوندند و تو گوشی هاشون بودند...
بذار اگه نمی تونند بیان، ببینند که می شه راحت تر هم زیست!
وگرنه فکر میکنید دوماد خاله من از دیدن موی خاله من تحریک بشه؟
شرط می بندم برای اینکه ترتیب دختر خاله ام را هم بده کلی باید با خودش زور بزنه و فانتزیهاشو تجسم کنه و به رویا پناه ببره آخرشم اینو با تصور یکی دیگه بکنه!
والله!
تکرار می شه زندگی. تکراری میشن آدمها. این زندانی شدن مردم تو ارتباط های دو نفره، این به نظرم خیلی فشار میاره روشون.
پاشم برم یکم میوه بخرم. شاید حالمو خوب کنه یکم.