فرازهایی از چگونه زیستن ما
ده روز دیگه امتحان زبان دارم.
فعلهای با قاعده و بی قاعده زیادی را باید بلد باشم. اوندفعه حدود سیصد تا بود، الان فکر کنم صدتایی اضافه شده اند.
به نظرم رسید چندتاشونو بطور رندم انتخاب کنم رو کاغذ بنویسم بعد ببینم یادم میاد این فعل ریشه اش چی بود و چندم شخص بود و مربوط به چه زمانی بود یا نه.
خخخخخ افتضاحه اوضاع! خیلی دشوار است خدایی.
زمانها قاطی می شه. معانی قاطی می شه. پس و پیشها خلط می شه.
میشه دیگه. چه کنم. درست می شه.
با مارکوز، بیشتر هم کلام می شم. در واقع بیشتر هم می بینمش. هر وعده غذایی یک سینی مصالح از اتاقش میاره یک ساعت می پزه می خوره می شوره یک سینی پس می بره تو اتاقش باز. پریشب، ازم می پرسه چکّش داری؟! می گم نه، واسه چیته؟ می گه تختم شکسته است!! نمی دونم چه به سر تخت آورده. می گه حالا فردا می خرم. می پرسم چکّش می خری؟ می گه آره!
می خوام بگم اینقدر عادی زیست می کنند که واسه چندتا ضربه که دیییییییگه هم به عمرش لازمش نمی شه گزینه ای که به ذهنش میاد اینه که بره چکّش بخره!
بهش گفتم برو پدرا بردار از کف روآ !
خخخخخ. پدرا یعنی سنگ! و روآ یعنی خیابون. اینجا خیابونها با لقمه های سنگ گرانیت فرش شده است. عالی است. مثلا لوله آب ترکیده بود طرف اومد سنگها را برداشت، نیم متر کند لوله را وصله کرد مصالح را ریخت سر جاش و این لقمه های سنگ را چید سر جاشون! انگار نه انگار! نه آسفالتی به گا رفت نه سر و صدای دستگاهها و نه بد فرم شدم شکل روسازی راه...
بهرحال. رفت نمیدونم از کجا بزرگترین لقمه سنگی که می شد را برداشت آورد برد اتاقش! دیگه هم ندیدم برش گردونه!
از اون یکی ابله بگم، مداااااااام داره بازی کامپیوتری می کنه. دیروز می گفت من هیچ چیزی که منتهی به کسب در آمد بشه انجام نمی دم و نمی خونم. بعد میگم خب ریسک بزرگی می کنی که. می گه آره منتهی تو رشته من خیلی ها برنامه نویس بازی های کامپیوتری هستند بی اینکه اصلا درسش را خونده باشند! گویا بچه ام کامپیوتر می خونه. بعد توضیح می ده که وقتی رزومه می دن کارفرما به تحصیلات نگاه نمی کنه بلکه به توانایی هانگاه می کنه. با خودم گفت آره ارواح بابای پدرسگت! بازی کن ببینم کون گشاد تو رو کی می بره سر کار!
بقیه که زحمت می کشند دنبال یک کار کونشون سفره است، تو بشین بازی کن فکر کن مهارتت تو برنامه نوشتم می ره هوا، میان مییییییییییبرنت!