رفتم با عجله نون خریدم و برگشتم. کلاس زبان دارم یکربع دیگه.

هفته بعد هم امتحان آخر ترم است و تمام می شه زبان. 

خدایی خیلی یاد گرفتم. این در حالی بود که هیچی از حرفهای معلممون نمی فهمیدم. در واقع اجبار کلاس و خوندن خودم رسوندم به اینجا و خیلی دلم می خواست می فهمیدم این نکاتی که این توضیح می ده را. قطعا باید این دوره را باز تکرار کنم در آینده. حیف است.

یک چیز گهی خریدم به دو یورو. یک مدل قهوه. می خواستم از اون مدل که قبلا تست کرده ام بخرم ها، گفتم اینهمه تنوع جنس بذار ببینم نکنه تو این خبری باشه. فاجعه است. دوست ندارم و مطمئنم تا آخر عمرم هم این قوطی اش تمام نمی شه!

مهم نیست.

فروشگاه شلوغ بود و تو صف بیرون نگهمون داشتند. دوازدهمین نفر بودم تو صف. آدمها ،وقتی لخت باشند، واقعا زشتند! اینها که نمی ذارند ملت لخت بگردند مریض جنسی اند و دیدشون بسته است چون خود آدمیزاد بهترین دافعه را داره! وقتی لباس تنش می کنی بخصوص زوری تنش می کنه که یک بخشهایی را می ذاره بیرون یا اجازه می ده هی شتک بزنه و سرک بکشه، این تازه می شه منشا دلبری و مفسده. بذارید لخت بشن ملت به هفته نکشیده همه از چشم هم میفتند. فکر کن پسر بچهه با مامانش اومده بود. مامانش یک شورت لی پاش بود تا زیر خط باسن. بالا نافش پیدا بود باز می رفت سینه هاشون یک زحمتی کشیده بود، باقی بازم لخت. هیکل بدی نداشت، نه کج بود نه پیر بود نه قناس (غناص؟) بود منتهی آدم دلش هم نمی خواست نگاهش کنه. خبری هم نبود. چیه. آدمه دیگه. تازه این خوب و خوشگلش بود که نمایش داده بود باقی اش که خودشم معتقده زشته و پوشیده بودش.

بیخیال. بریم سر کلاس

دو سه هفته دیگه آخرین درسمو هم باید امتحان بدم. به این نتیجه رسیدم دو تا کتاب، یکی 116 صفحه و یکی سی صفحه را بخونم و جونمو خلاص کنم تا اون موقع. هرچه کردم کوتاه نیومد مردک که متون درسی اش را ترجمه کنه برام. ابله.