اغلب،  چیزهایی که برام رخ داده، سالها قبل نمودهایی برام داشته است. 

مثلا بانکی که ازش حقوقمو میگرفتم شاید پونزده سال پیشتر، مدام  چشمم میرفت،

یا ماشینی که خریدم را، خیلی سال پیشتر دیده بودم و پسندیده بودمش!

یا سالها بعد از شبی که تو شیراز، پشت ارگ، با دهان باز ایستادم و تار زدن اون آقاهه را تو مغازه تنگ و تارش نگاه کردم، خودم تار خریدم... 

حسب این روال فکر میکنم بخشی از زندگی را با عصای سفید و خط بریل سر خواهم کرد! 

امروز یک پیرزنه با سرعت بالا، و با عصا، راهشو پیدا میکرد و میرفت و من راستش از دور مدتها حرکاتشو نگاه کردم. چطوری کار میکرد؟! نمیفهمیدم. فقط میتونم بگم یحتمل کم بینا بود و الا غیرممکنه اونجور درست و سریع پیچ و تابهای مسیر را در کردن...

بعنوان یک مهندس به کفسازی هایی که چذر میکرد فکر میکردم. به اینکه شیارها چرا هم راستا با حرکت طرف است... به اینکه اون اوستا و اون ناظر و اون پیمانکار فرق یکم بلند و کوتاه بودن دوتا موزاییک متوالی را آیا فهمیده است...