یکم از نفهمی هام بگم

از چیزهایی که می بینم و نمی فهمم.

مثلا سارا خانوم قمی، با اینکه در دانشگاه بسته است و مدام تو خوابگاه است ولی می گه اینقدر سرش شلوغه که نه می رسه برای زبان بخونه و نه حتی بتونه بیاد سر جلسه.

همون زمان ممّد و زنش هم هستند که مثلا ساعت هفت عصر، ممّده تو کلاس نیست و زنش می گه اصلا خونه نیست. خب این کجاست؟ کار می کنند؟ نمی دونم. تفریح که نرفته قاعدتا. یک کاری بوده که از کلاسش واجب تر بوده وگرنه با اون زبان الکنش و نیاز مبرمش به مدرک این کلاس، حتما باید می بود. تته پته کردن اون یک چیزی است در حد و اندازه من، منتهی اون چند سال بیشتر از من هم اینجا بوده است.

اینها چکار می کنند؟ 

نمی فهمم.

دیروز، یک ماشین نزدیک مدرسه جلوتر از من توقف کرد و یک عده سیاه مثل این خرپولهایی فیلمهای وسترن که کله هاشونو روغن زده اند و بلا استثنا عینک دودی دارند و کفش نوی پوست ماری و کت و شلوار و کراوات، ازش پیاده شدند. یکیشون یک عروسک بزرگ هم بغل داشت. از کنارشو رد شدم. منتظر چراغ عابر بودم دیدم اومدند و تازه فهمیدم اینها همون بنگلادشی هایی هستند که تمام ترم با یک تک پوش و یک کلاه آفتابی که وارونه سرشون می ذاشتند، خودشونو به نیمه های کلاس می رسوندند و اگه از اول کلاس بودند وسط کلاس می رفتند. کارگرهای رستوران، یا شاید مالک های اون که همه دور همی دارند کار می کنن و تو پاک کردن ماهی و شکل دادن به گوشت خام مهارت ویژه دارند. تو زادگاهشون شغل تمام خودشون و باباهاشون بلدچی بوده است. بلد چی کوه! کسی که مسیرهای بالا چریدن از هیمالیا را مثلا بلد است یا بلده کجا قاطر کرایه کنند و کجا چادر بزنند و الخ. هیییییچ کدوم هیچ شغل دیگه ای ذکر نکرد. تیپ دیروزشون منتهی، جالب بود! کت و شلوار و عینک و کراوات و کفشهای نوک تیز چرمی برررررررررررراق نو...