مارکوز
امروز عصر، مارکوز گفت بریم بیرون قدم بزنیم؟
فکر کردم قراره که بریم غیبت هم خونه ای ها را بکنیم.
پاشدیم و لباس پوشیدیم و راه افتادیم، نامرد ماشین داشت!
دیگه سوار شدیم و رفتیم یک منطقه ای به نام LEVADA
محل، نزدیک بود بهمون نسبتا. مارکوز از چند نفر سوال کرد و راه افتادیم و من همچنان نمی دونستم برای چی داریم می ریم کجا.
فکر کردم شاید یک خونه ای پیدا کرده و نیت کرده که مثلا دو نفری اجاره اش کنیم. نمی دونم. یکم راه رفتیم، تازه فهمیدم که نه بابا طفلک می خواسته بره پارک، خواسته منم ببره.
دیگه جاتون تهی، یک عالمه راه رفتیم.
مسیر، در امتداد یک رودخانه نسبتا کم آب بود. در محلی بسیار امن، سبز و آرام و بی سر و صدا.
ملت لباسهای تنگشونو پوشیده بودند و تند تند تند تند قدم می زدند. بعضی، موهای دم اسبیشون اینور اونور می شد بعضی دیگه ها باسنشون. خانواده ها با دوچرخه یا پیاده، با یک، دو یا حتی سه تا سگ، یا قدم می زدند یا دوچرخه سواری می کردند. از بامزه های روزگار بچه های نوپایی بود که پیاده شده بودند و با پررویی تمام کالسکه خودشونو کمک مامان باباها هل می دادند!
خخخخخخخ
خیلی راه رفتیم. بیش از یک ساعت. و چون نمی دونستم از قبل، هیچی هم با خودم نبرده بودم. نه آب نه شکلات. هیچ. دیگه شانس آوردیم و تو مسیر چند جا آبخوری گذاشته بودند که آب داغی هم داشت از قضا منتهی، بد نبود بهرحال. مارکوز می گفت این رودخانه که تمام بشه می رسه به رودخانه بزرگتر دیگه ای و می خواست تا اون نقطه تلاقی راه بره. شکر خدا یک جایی دیگه رودخانه تمام شد! مسیر پیاده روی هم افتاد کنار یک اتوبان و معلوم نشد رودخانه که مدام آبش کم و کمتر شد طی مسیر، چه اتفاقی براش افتاد منتهی و بهرحال، تمام شد! هم رودخانه و هم مسیر و ما ده دقیقه ای نشستیم و راه برگشت پیش گرفتیم.
مارکوز 58 ساله است! مطلقه است. نمی دونم حسب چه قانونی سرپرست بچه های برادرش هست که فوت کرده است. منتهی این بچه ها یکیشون 35 ساله است! نمی فهمم.
بعد می گه بیست روز در سال می ره برزیل با اینهمه، دو تا سگ توی برزیل داره! عجیبه یکم! یک عالمه لغت ازش پرسیدم و خب بعضی جاها هم کلا نمی تونستیم منظورمونو به هم برسونیم.
تو برگشت رفتیم یک فروشگاه. گلدون و خاک برگ و سینی و نمی دون دستکش دوچرخه سواری و خلاصه هرچی دید خرید! البته از قبل تصمیم گرفته بود که بخره. یکراست رفت سر همون قسمتها. منم فلفل سیاه، فلفل قرمز و یک فلفل دیگه به نام پیری پیری خریدم. بهش می گم من پیری پیری می خوام بخرم می گه کیری کیری؟ تقصیر نداره ها. یعنی اصلا نمی فهمه هم که این برای ما معنی دار است. نمی شنید یا من بد می گفتم یا اون زمینه ذهنی نداشت. بهرحال سه مدل فلفل خریدم و یک بیکینگ پودر و برگشتم. برم یک کیک ابتکاری بار بذارم.
فعلا
شب بخیر و شادمانی
راستی، مارکوز یک دوست تو تهران داره. از من پرسید کدوم شهری گفتم اصفهان. املای اصفهان را براش نوشتم و رفتم عکسها را تو گوگل ارت نگاه کرد. دهنش آب افتاده بود. طفلک نمی دونه گرمای هوا و آلودگی هوا و کشوری که هیچ کس زبونشو نمی فهمه و هیچ کجا توالت فرنگی تمیزی که بتونه توش بشاشه براش تدارک ندیده اند. یک مشت مسحد و مناره دید که اونها را هم من می دونم ول کرده اند خراب بشه منتهای عکسها خب، دروغ می گویند. شما مسحد سید اصفهان برو هر کاشی با هر طرح و نقشی خواستی رابکن بردار ببر خونه ات. اینقدر بی صاحب ول شده است. حالا اینجا قانونشونه که اگه خونه قدیمی ای که نمای کاشی داشته را خراب کردی باید بیای کاشی هاشو سالم در کنی، وقتی ساختی ظاهرا همون کاشی را باید بچسبونی سر جاش. و کلا صنعت کاشی سازی اینها رونق داره.