دوستان عکس مارکوز را خواسته اند که ببینند جاییشون می جنبه براش،

قلبشون منظورمه

یا نه.

متاسفانه فقط پس کله اش را می تونید تو یکی از عکسها ببینید که لباس قرمز تنش هست. یکی دیگه از عکسها بود نمیدونم چرا حذف شده است و گرنه جمالشونم می دیدید.

آقا بگم از کیک دیشب.

دو تخم را زرده سفید سوا کردم و سفیده را زدم و کف که کرد شکر را هم کم کم اضافه اش کردم و زدم و یک چیزی شد شبیه اسفنج ظرفشویی. حباب دار و قوام دار. اینو نهادم تو یخچال.

به زرده ها، شیر و روغن و گلاب زدم و آرد هم ریختم و مفصل خمیر نمودم، به حد ماست چکیده سفت شد.

بعد با سفیده ها قاطی کردم.

یک چیزی شد که انگار بگی اسفنج مبلتونو دارید می ریزید تو قالب، از همونجا  پیدا بود که اصلا هیچ دو تا مولکولی به هم وصل نیستند که دست به دست هم بدن و بیشتر باد کنه کیک. می دونید؟ خیلی پفکی و خلاصه پوک بود همون مایه.

گذاشتم تو فر، نگو این سفیده ها زود قهوه ای رنگ می شه با حرارت، خیلی زود خلاصه رنگ پختگی به خودش گرفت.

اینم بگم که اینبار دیواره های قالب را چرب نکردم و فقط کف را چرب کردم که مصالح بتونه دستشو بگیره به دیواره و بره بالاتر.

و یک کمی از مصالح را با کاکائو هم آمیختم و ریختم روی کار خلاصه.

کیک را که برداشتم از تو فر، بر خلاف همیشه، جاهایی که با دیواره در تماس بود مرتفع تر بود و بین این دو دیواره که کاکائوی سنگین ریخته بودم فرو نشسته بود.

اشاره به کیک می کردم انگشتم می رفت توش!

و البته به حد کافی پخته نشد و یک چیزی شد شبیه کیک تر!

در مجموع جالب بود تجربه اش و فقط  دارم فکر می کنم سری بعدی آیا باید بخش خمیری را اضافه تر کنم که اون سفید های پف کرده سهم کمتری داشته باشه، یا کمتر کنم آردش را تا شل تر و آبکی تر باشه و سفیده ها را محاصره بکنه.

نمی فهمم.

حالا فعلا که دارم، بخورم، تا بعدها که خواستم مجدد بپزم، ان شا الله.