مارکوز اومده می گه یک پارک برای قدم زدن پیدا کرده نزدیک است بهمون.
می گم کجاست؟
اسمشو می نویسه و رو گوگل جاشو سرچ می کنم.
میگه 14 دقیقه پیاده فاصله داره با ما. مسیر را نگاه می کنم، شده بود که شش بار، واسه ثبت نام مرکز سلامت این مسیر را رفته باشم، هر بار نیم ساعت رفته ام و از خستگی هلاک داشتم می شدم و آخرش نصف مسیری که این می گه را فقط طی کرده باشم!
لابد بین چهل و چهارده یک اشتباه لپّی بینمون شکل گرفته است. وگرنه، مگه می شه؟! مردم با اتوبوس می رن این مسیر را! این عقلش خشک شده گمونم.
حالا اگه هوا خوب بود می رم باهاش. بهرحال یک نفر پیدا شده ما را تحویل گرفته، چرا که نه!!
دیگه اقبال ماست که یک مرد سیاه 58 ساله از آب در میاد خب. چه کنم.
یکی رفقا یکی دو ماه قبل نیّت کرد به خودشناسی برسه. سی دی خرید و بعد نمی دونم چش شد که ییهو فازش از این رو به اون رو شد و اساسی ریل عوض کرد! چندی قبل خبرشو گرفتم، با همه آشناهای قبلی کات کرده بود. پیشنهاد دادم که می خوای منم شماره ات را حذف کنم، گفت نه. اگه خواستم بهت می گم!! حالا واسه این یادم افتاد که گویا تو کلاسهاش راجع به موج آدمها و سطح انرژیهاشون و ازین مزخرفات گفته باشند. کم بخور و نمی دونم عصبانی نشو و جلق نزن و ازین فرمایشات. می دونید، این دومین زنی است که من می بینم تغییر کردنش را و وحشت می کنم راستش. بخصوص تو اولی که خیلی نزدیک شده بودم داشتم فکر می کردم خب من اگه اینو گرفته بودم واین تغییر درش حاصل شده بود، چه خاکی باید به سرم می کردم؟! یک قاطرهایی می شن که نگو. ببخشید آمار را اصلاح کنم، این سومین نفر بود. قبلش دو تا را دیده بودم که کن فیکون شدند. الان که گفتم قاطر، یادم اومد که به خودشم می گم هر از گاهی، بعد از بس همه بهش گفته اند پذیرفته است، می خندیم هر دو...