تا هشت و نیم صبح به وقت اینجا خوابیدم، اثر نخوابیدن های شب قبل!
بعدش دیگه پا شدم، یکم شیر کاکائو آماده کردم برای صبحانه و کیک اسبق را هم برداشتم که مارکوز می خواست آشپزخونه بسابه تو دست و پای هم نباشیم. دیگه یکم خوندم گمونم، الان یادم نمیاد چی! هیچ چیزی انگار بهم اضافه نشد که! حوالی یازده پا شدم منم باقی خونه را جارو زدم و دستمال کشیدم و با ریکا شستم و بعدم یک دوش نصفه گرفتم چون وسطش آب سرد شد.
دیگه بعدشم سیب زمینی آب پز کردم که الویه بخورم. نفهمیدم مشکلش چی بود که شکل الویه هم نشد اینبار! گمونم مایونزش یک مشکلی داشت. در هر حال، گذشت. یکم خفتم و بعدشم که بلند شده ام بلکه این مارکوز بیخیال اون پارک بشه. حالشو ندارم برم، اگرچه خوبه برام. نمی دونم. فعلا که رفت حموم.
حموم رفتنهای ما هم جالبه طرف می ره تو می کّنه آب گرم نمیاد. بعد می پوشه میاد می ره آبگرمکن را روشن می کنه و باز برمیگرده. به نظرم لازم نیست دیگه لباس بپوشه خدایی. پاندول که دیدن نداره. اونم مثل مال ما چهارتا که لاجرم خشک شده وگرنه طی ساااااااال اقلا یک نفرمون یکیو میآورد منزل.
بد می گم؟
بگذریم.
برگردم به درس. آقایون هوسافر و لیند یک گهی را سالها قبل خورده اند من نمی فهمم الان. یعنی می فهمم، جوابم متمایز می شه ازشون و خب پیداست که لابد من اشتباه می کنم. آخه از جوابی که یکی دیگه حساب کرده هم متمایزم!
خخخخخ