آخرین آزمون دکتری
خرد و خرّه شدم با این امتحان آخری
با اینکه هنوز نصف روز وقت داشت، حالم بهم می خورد از نگاه کردن بهش، حتی از خوندن مجدد متن ها! فرستادم رفت!
پیرشدیم. باور کنید.
مارکوز فردا عمل داره. بهش گفتم اگه لازم باشه می تونم همراهش برم بیمارستان. یکم قابل هضم نبود براش!! امیدوارم نخواد البته.
از صبح داره غذا می پزه. گویا سه هفته باید استراحت کنه و لذا، یک شکلات مفصل برای خودش درست کرد که خب من نمی فهمم چه دردی هست. کاکائو را آب می کنند می ریزند رو بیسکوییت خرد شده، بعد با مصیبت بازم شکل کاکائو تقسیمش می کنند. البته می فهمم این وسط یک سری ادویه و کاکائو و ... بهش می زنه ها، ولی خدایی نمی صرفه دو ساعت یکدستی بیسکویت خرد کردن! بعدم ازشانس معکوس آدم وقتی خرده بیسکویت لازم داره، تماااااامش درسته است. وقتی درسته بخواهی ،همه اش نکّ و نابود!
بگذریم.
سرم گیج می ره. یک مشکلات عدیده ای هم تو دندونهام هست. پریروز دو تا نوبت پیاپی گرفتم البته رفت برای یکماه دیگه. ولی خب، گرفتم. و فکر می کنم یکی دندونها که هنوز نمی دونم کدومه هم به عصب رسیده باشه. دردهای ناشناخته ای میاد و می ره.
از دیروز که آبگرمکن نو خرید برامون حموم نرفتم. حالا اگه آب گرم نداشتیم چربی ازم شره می کرد.
باید دست و پامو جمع کنم و بچسبم این تز نکبت را به جدّ، پیش ببرم. خیلی از همه عقب ترم. خیلی.
همین
فعلا.