اینقدر طی یک روز حرف می زنم اینجا که خودم وقتی دنبال یک چیزی می گردم پیداش نمی کنم دیگه!

آهنگ شاهین نجفی را گوش می دادم.

آلبوم هر شب.

کم پیش میاد آهنگی منو وادار کنه بشنومش! 

خیلی کم.

راستی ها، چرا دیگه چیزی گوش نمی کنم؟ 

پس زمینه هم نمی شنوم حتی.

یک زمانی سیاوش، ابی، ستّار...

خیلی وقت است نمی شنوم دیگه...

آبجی یک نقاشی فرستاده، می گه اینو سفارش دادم فلانی برام کشیده.

می گم واسه چیته؟ می گه تو گروه قرار شده هر هفت یکی یک نقاشی مرتبط با طبیعت بکشه، بذاریم بک گراند! این هفته نوبت من است!

سه پوند داده ام مداد رنگی ولی بلد نبودم بکشم، سفارش دادم!

طفلک! راست می گه! بلد نبود هیچوقت. نه بلد بود برقصه، نه بلد بود نقاشی بکشه! 

همین دیشب ها بود داشتم بهش فکر می کردم. فکر می کردم اگه یکروز کامپیوترش نباشه، چکار می کنه تا شب؟ 

اگه دنیای دیجیتال نباشه

اگه شغلش نباشه

مشغله اش چیه؟

تفریحش؟

هابی اش به قول خارجی ها...

نمی دونم. هیچی. هیچی نیست. 

خودمم همینم. 

خودمم هیچیی از زندگی بلد نیستم...

کویتی پور، با سر و ریش سفید، داشت می گفت تا حالا نون صدامو نخورده ام، از الان ولی می خوام بخورم!

پرسید ازش چرا؟

گفت خب یکروز می شه به خانواده گفت ندارم، دو روز می شه گفت...

من هم، سالها بعد، وقتی با سر و موی سفید تر، تااااااازه دارم دست و پا می زنم که کتابی بنویسم که از درآمدش ارتزاق کنم، یادم میفته که اااااا این صحنه چقدر آشناست برام! من قبلا خودمو تو این موقعیت دیده بودم! من می دونستم اینجور می شه! به این ایستگاه از زندگی می رسم ...

اتفاقی که همیشه برام افتاده است!

همه چیز، قبلا ابلاغ می شه انگار.

دیروز عصر، یا پریروز، وقتی تو مدرسه پا شدم جمع کنم که بیام خونه، صحنه ها تکراری بود!

می دونستم تو راهرو به فلان استاد می رسم!!!

دوست نداشتم! عمدا، سعی کردم به هم بزنم آنچه بوده را!

معطل کردم

معطل کردم

و بعد، سریع از اتاقم اومدم بیرون و رفتم

...

استاد، بیست قدم جلوتر، عین فیل داشت تلو تلو می خورد و می رفت...

من قبلا زندگی کرده بودم پریروزم را !

اما، 

به هم زدم!!