دوباره آش دوغ پختم!

نصف شب!

آش دوغ، یکی از چیزهایی بود که طی سال اول غربت، از فکر کردن بهش گریختم. کافی بود عطر و طعم این غذا تو ذهنم بپیچه تا تحمل قاررررره به این بزرگی سخت بشه برام! واقعا گریختم از اینکه ذهنم بتونه چیزی ازش به یاد بیاره...

الان، هم عطش کمتری دارم،  هم بهرحال بخشهایی ازون حس را میتونم بازسازی کنم لذا، راحت شدم یکم...

.......

 

عصر، جلسه بود تو دانشکده. همممممه اساتید بودند. نمیدونم چه خبر بود. دوست داشتم میدونستم. اینها عموما با ایمیل کارشونو راه میبرند. حتما چیر خیلی واجبی بوده با کلی ماسک و احتیاط همه جمع شدند توش... 

نمیدونم.

خانوممون اطلاعاتی که لازم دارم را برام نفرستاد. گشاده، یا پر مشغله؟ نمیدونم. ممکنه تقصیر خودم باشه که خیلی مشتاق به موضوع نشون ندادم. باید هفته پیش رو خیالشو راحت کنم. یک ایده دارم که اگه بتونم صحتشو چک کنم، اندازه تمام چهل سال تحقیق روی موضوع، کار را پیش می اندازه. طبعاً طبیعت را نمیشه به راحتی مدل کرد منتهی، باید ببینم...

باد کردم از بس آش خوردم. ماست پخته درواقع...