مرمر جون، یک دختر مریض احوال لاغر سیاه زشتی بود،

خدا براش خواست و کیر پسر یکی از مدیران جنبید براش...

نو عروس،

در سایه سار آن آلت مبارک،

شغل منشی گری را با فشار مدیر مربوطه، تو شرکت ما تصاحب نمود...

سالها گذشت...

برای جهیزیه، یک و نیم میلیون تومن بهش قرض دادم، خیلی سال قبل.

پس داد خدایی،

ولی روزگاری که لگد تو کونش نمیزدند، من کمکش کردم...

یکم...

بعدها باز هم تکرار شد،

یک قلم

پونزده میلیون چک داشتند،

خونه میساختند،

براش تامین کردم... 

اونم پس داد خدایی...

کم کم ابی زیر پوستش رفت و لگدهاش به شرکت شروع شد و نهایتش خودش رفت.

رفت که به سبک خودش، زندگی را مزه مزه بکنه.

بعدها بازم وام خواست که دیگه چون تو شرکت نبود و دسترسی بهش نبود، دیگه ندادم.

این آدم،  

حیوان،

...

حتی یکبار اینهمه سال سراغ ما را نگرفت، 

تا الان!

الان،

از آیفونش(!)،

جویای حال شده که خطتون خاموش بود، گفتم نکنه تشریف بردید خارج.

آره گلم. 

آره کره خر.

آره گوساله!

آره کسسسسسسکش!

آره!

تشریف آوردم جایی، که اقلا با خودم بگم غریبه ام، کسی حالم نمیپرسه!

بگم اختلاف ساعت داریم کسی سراغ نمیگیره!

اومدم که ببینم مردم "سگ" را به دوستی برگزیده اند و این دوست، پا به پاشون میدوه و تنهاشون نمیذاره! 

اومده ام،

که پولی را که امثال توی نجس تو دو سه قلم شراکت ازم خوردند و حرمت هیچی را نگه نداشتند،

اینبار خرج خودم کنم!

 

نوشته بود ازین به بعد، فقط برای خودم میجنگم، هیچ چیزی به اندازه خودم با ارزش نیست برام.

ختم کلام