مشاهیر یادتونه که.
این به سلامتی فارغ شد.
زایید برامون دخترکو.
اخترجون می گه که خسته شدم از بس تو خونه موندم. می گم خب برو بیرون. آخه رفته کمک زن داداشش بچه را یاری کنه.
میگه از کرونا می ترسم. بیشتر هم بخاطر بچه می ترسم.
بهش میگم مومن! بچه مقاوم است! شما خودتو مراقب باش!
می گم من و شما را اگه پنج دقیقه بکنند تو خیک مشاهیر، بی شک می میریم! ولی این بچه زنده مونده که هیچ، نشو و نما هم کرده!
حتی اون خان داداشت که یک ذررررررره یک بخش کوچکی اش را می کنه تو مشاهیر فوری به نفس نفس میفته و عرقش در میاد! اما بچه چی؟ راحت، گاهی لگد هم می زنه از سر خوشی!
بد می گم؟
خخخخخخخخخ
یحتمل اختر فکر می کنه که با چه دیوانه ای طرف است!
خودتونید اگه شما هم همون فکر را می کنید! گفته باشم!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 23:50 توسط آرش
|