باید یک برنامه ای بذارم فردا برم بگردم یکم.

چرا امروز نمی رم؟

نمیدونم. 

برم اون فروشگاه راه دور. هم کلی تو مسیرم، هم یک کاسه و یک بشقاب چوبی یا چینی برای خودم بخرم. یک سال است وسایلی نخریده ام برای خودم. گاهی زندگی به یکم انرژی مثبت نیاز پیدا می کنه.

اینجا انرژی گرون است، خونه ها را چلچراغ نمی بنده کسی. خیلی وقتها شب که از دانشگاه میام صدای آدمها از تو پنجره ها و تراسهاشون می رسه درحالی که همه چراغها خاموش است! لازم نیست. قراره باقی جاها را ببینند و ضرورتی نداره خودشون دیده بشن اینه که یا یک چراغ موشی اون عقبها روشن است یا اصلا خاموش خاموش است. گاهی کسی به نور زیاد نیاز داشته باشه، چراغ مطالعه های مختلفی هست که نور را درست بالا سرش تحویلش می ده و باز هم محیط روشن نمی شه. زمانی که تو متروی دبی بودم هم به نظرم رسید چقدر شهر زشت و تاریکه تو شب. بعد دقت کردم دیدم نه از قضا، مال ها واقعا پر نور و روشن است منتهی کاسه چراغ استفاده کرده اند که تمام نور را به سمت داخل ساختمان بتابونند و ضرورتی نداره بیرون روشن باشه. بیرون را گاهی و بطور هدفمند اگه خواسته اند با چراغ یا تابلوهای تبلیغاتی آذین بسته اند. اینجا هم حکایت همونه.

به هر روی. بحثم این بود. زمانی که آبجی برگشت و نموند خارجه، من باهاش حرف می زدم ببینم چرا نتونست بایسته. یکی از چیزهایی که می گفت همین بود که کل خونه دو تا چراغ فسقلی داشت. مثلا. بعد من چهارشاخ مونده بودم که این بچه چرا اینقدر نمی فهمه که خریدن و وصل کردن سه تا چراغ دیگه که این مشکل را حل بکنه، در مقابل  تمام هزینه های دیگه ای که براش شده، واقعا هیچی نیست و نبوده. فکر می کردم چرا نکرد. حالا، خرید کردن، ولو که خرید ملزومات هم نباشه، یک گاهی در مقابل اونهمه هزینه که آدم می کنه، واقعا عددی نمی شه، ولی تاثیرش تمام اون هزینه ها را زنده می کنه. 

می دونید چی می گم؟

همون.